تبليغاتX
همه چیز با خدا ممکن می شود
با بارش عشق

 

 

 

 

 

خدايا ، اي همه بود و نبود من ، مرا از خلق رنگارنگ رها گردان


و اين دل را فقط با خالق خود آشنا گردان


فقط با آنکه يک رنگيست و رمز بودنش حق است.


تو اي يکتاي بي همتا! من سرگشته زار و پريشان را رها مگذار!


دل شوريده من را در اين دنياي رنگارنگ وا مگذار


 

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 فروردین1388ساعت 8:37  توسط صبا   | 

 

توانگرترين مردم كسي است كه به آنچه در دست خداست اطمينان بيشترى دارد ، تا به آنچه در دست جز اوست .    پيامبر اسلام (ص)

 

 


 خدایا!

وضوی تو نور است

نماز تو نور است

دوستی تو نور است

پس چرا نوری که از نور است، در من نشانه ای ندارد؟؟

آیا غیر این است اگر با توام ، تلألو نور توباید در نگــــاهم ،صورتم ، کلامم و اعمالم دیده شود؟؟؟؟


 

+ نوشته شده در  شنبه 29 فروردین1388ساعت 9:32  توسط صبا   | 

وقتی فکر می کنی همه چیز پنهان است
و هیچکس نمی تواند درون را ببیند
به یاد داشته باش دوست عزیز من
خدا می تواند

 

وقتی به انتها می رسی و گمان می‌کنی
کسی نیست تا صدایت را بشنود
به یاد داشته باش دوست عزیز من
خدا می تواند

 

 

وقتی گمان میبری کسی نمی تواند
به خود واقعی درون تو عشق بورزد
دوست عزیز من به یاد داشته باش
خدا می تواند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 فروردین1388ساعت 8:21  توسط صبا   | 

 

قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست ٬
کیست که با ما سفر کند ؟
کیست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟
کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن ؟
قرن ها گذشت اما از بیشمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند .
از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود .
در هر ایستگاه که قطار می ایستاد ٬ کسی کم می شد .
قطار می گذشت و سبک می شد . زیرا سبکی قانون راه خداست .
قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ به ایستگاه بهشت رسید .
پیامبر گفت :‌اینجا بهشت است . مسافران بهشتی پیاده شوند .
اما اینجا ایستگاه آخرین نیست .مسافرانی که پیاده شدند ٬ بهشتی شدند .
اما اندکی ٬ باز هم ماندند ٬ قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند .
آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت : دورود بر شما ٬ راز من همین بود .
آن که مرا می خواهد ٬ در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد .
و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید ٬ دیگر نه قطاری بود و نه مسافری .

 " عرفان نظر آهاری"

 


+ نوشته شده در  شنبه 22 فروردین1388ساعت 8:2  توسط صبا   | 

 

 

 

ما  از همان اول هم مسافر ابديت بوده ايم...

اگر در راه باشيم و از پا نيوفتاده باشيم حتما به مقصد مي رسيم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 فروردین1388ساعت 14:31  توسط صبا   | 

 

همیشه تو لحظه های ناب دلتنگی و بی کسی با وجود اینکه بنده خوبی واسه خدا نیستی

بهت کمک میکنه
همیشه واست معنایی می فرسته تا لحظه های بی معنا بودنت رو معنادار کنه

خدایا ممنونتم از اینکه بهم آرامش میدی...واقعا شکر و سپاس


باز هم روح بی معنای من ! شرمنده شد برای تمامی حرفهایی که با بهانه به زبان آورد
روحم فراموش کرد که بایستی بی بهانه زندگی کند
بی بهانه عبور لحظه ها را بدیده جان بیند

باز فراموش کرد و همین فراموشی ها به بی معنا بودن ختم شد

وقتی بی معنا شد
دلش زودتر از همیشه گرفت،شکست،خسته شد

آرام خندید
برای پنهان کردن غصه اش در فراسوی بی معنا بودنش

یادش رفت      از بهانه ها برای پرواز بهره برد
یادش رفت      انگیزه و شور و هیجان را خود باید بیافریند

شرمنده شد...از برای لحظه های بی معنا بودن...لحظه های خستگی و ملال آور


خدایا بهم کمک کن..بهم نیرو بده..انگیزه و هیجان..بزار خوب بشم..خوب عمل کنم ..خوب بمونم
خدایا بهم کمک کن که یادم بمونه تو در همه لحظه ها جاری هستی
خدایا بهم کمک کن دچار روزمرگی نشم
خدایا کمک کن بیهوده زندگی نکنم
خدایا بهم کمک کن انسانی مفید باشم
خدایا بهم کمک کن صفات زشت رو یکی یکی از خودم دور کنم
خدایا بهم کمک کن بنده خوبی باشم  و درست بندگی کنم
خدایا امسال رو سالی پر از شادی..موفقیت..زیارت قرار بده


 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 فروردین1388ساعت 9:55  توسط صبا   | 

 

باز از خود دور می شوم،از تمامی خودم
به حیرانی نزدیکتر و از وجود خود دورتر

باز سکوت دنیای مرا در خود  فرو  می برد

دلتنگم و حرفهایی برای گفتن دارم..اما معنای کلمات را در نمی یابم تا با آن وجودم را تفسیر کنم
خورشید مرا در خود می سوزاند و باد  مرا به این سو  و آن سو می برد
بدنبال بهانه می گردم برای سیاه کردن کاغذ..برای روان بودن دستم

می خواهم همچو نسیم صبا باشم تا به هر سرزمین که دلم میخواهد پا گذارم
می خوام همچو خورشید باشم تا به همه بتابم

خورشید و روشنایی بخش زندگی ام را فراموش کردم..نمی دانم به کدامین دلیل مرا در تاریکی و ظلمت رها کرد و رفت!؟
به کدامین بهانه وجودم را گرفت و پس نداد!؟
به کدامین هدف مرا تا مستی و نیستی ، نبرد!؟

چرا باید تنها باشم و ساده؟؟ چرا رنگ رنگ نباشم؟؟ چرا باشم؟؟

باز هم دلم هوای رفتن دارد..هوای نبودن..نداشتن حضور ناب

به کدامین جاده سر سپارم تا شاید ردپایی از تو یابم؟
آخر کجایی؟؟
چرا نمی آیی؟؟
چرا به تمام لحظه های گم شده ام  گذر نمی کنی؟؟
چرا نمی باری بر من ای باران روانم؟؟
چرا شکوفه نمی دهی بهار خزانم  را ؟؟
سرد است... و وجودم گرمای حضور تو را می خواد نازنینم
بیا  بیا  بیا    تنهایی هایم را بربا...سکوتم را فریاد بزن...مرا از هستی سرشار کن بهارکم

خواب چشمان بی رمغم را فرا می گیرد
آفتاب چشمان بی نورم را می سوزاند و مرا در تاریکی خود تنها می گذارد
می بینی      همه چیز بر علیه من است  حتی تووو


تو برایم از نشانه ها گفتی ..من نشانه ها را نمی فهمم..بیا بیا برایم حرف بزن ..بیا برایم از همه چیز بگوو
مرا سرشار گفته های نابت کن..من آماده شنیدن تمای زیبایی هایی هستم که در این سفر همه را به تنهایی درک کردی
چرا  نخواستی و نگذاشتی که همراهت باشم؟؟؟؟؟

بیا  بیا  مهربانم
قول می دهم که دیگر غرزدنهای کودکانه ام نباشد
قول می دهم که هر چه گفتی سکوت کنم

بیا زمستانم را بهار کن..ثانیه ها بی تو چون قرن سپری می شود
بیا لحظه هایم را نورانی کن
بیا بهانه هایم را باور کن
بیا هستی ام را باور کن
بیا تا دوباره به تو    به وجودت    به معنا بودنت   ایمان پیدا کنم
بیا ایمانم را برایم هدیه بیاور ... که تو تنها ایمانم هستی


کجایی   کجایی معنای زیبای لحظه های گم شده من
کجایی تا بتابی بر لحظه های حال و آینده من

من تو را در کلام       در نگاه یافتم
در حرف هایی که هیچگاه،هیچ کس زبان نیاورد  و تو جرات بیان همه آنها را داشتی

 

من همچنان همه لحظه ها را به انتظار خواهم نشست تا شاید روزی صبا برایم پیامی آورد

 

+ نوشته شده در  شنبه 15 فروردین1388ساعت 10:1  توسط صبا   | 


 

 

 

مثل يک درناي وحشي تا افق پرواز کن
قصه اي ديگر براي فصل سرما ساز کن
زندگي تکرار زخم کهنه ي ديروز نيست
بال هاي خسته ات را رو به فردا باز کن

 

+ نوشته شده در  شنبه 15 فروردین1388ساعت 8:5  توسط صبا   | 

سلام ..سال نو همه مبارک و ممنون از حضورتون شرمنده دیر اومدم ایشالله سالی پر از خیر و برکت و معنویت واسه همه ما باشه

 


معناي من!
پس از گذر زمان،در تنهايي مطلق خود،عشق،عاشق،معشوق را يافتم.آرامشي عظيم سراسر وجودم را فراگرفت.من نيز به جمع عشاق پيوستم.
آري! دريافتم كه عاشق و معشوق از هم گسسته نيستند بلكه پيوسته.

معنا!
از اينكه مي ديدم لايق عشق هستم بر خود مي باليدم.
اما آغاز راه بود.
گاه به گاه از ترس نگاهم را از جاده،مخفيانه مي ربودم.مي ترسيدم،مي ترسيدم كه جدا شوم گر چه مي دانستم كه عاشق و معشوق پيوسته به هم هستند نه گسسته.

معنايم!
 اما عشق آنقدر با عظمت هست كه در فهم هر كسي همچون من نمي گنجيد.
عشقِ زيرك خود را در بين بوته هاي جنگل،زير شن زارهاي كوير،زلالي آب روان،نسيم صبحگاهي،درخشش مهتاب،آبي آسمان پنهان مي كرد.پس چشماني تيز و هوشي وافر تا او را فرا ديد.
عشق در هياهوي سكوت پنهان شد و ذره ذره وجود من فرياد خاموش عاشق و  معشوق را شنيد.

معنا!
 لحظه ها مرا به سكوت دعوت مي كنند.و عشق فرشته اي زيبا در سنگ وجودم را نشان مي دهد.و من عاشقِ عشقِ معشوق هستم.

معناي من!
 نمي دانم نمي دانم  چه زمان،مهر سنگين،اما زيباي اين سكوت شكسته خواهد شد.

معنا!
 لحظات اين سفر همه برايم غريبند.و من مثال لحظه اي گمشده در گذر زمان هستم.غربتي عجيب دارد اين سفر.راهي سراسر درد..آغاز سفر درد را باور نداشتم كه درد غنيمت اين راه است.

معنا معناي خوب من!
 چندي بيش نيست كه راهي سفرم.اما اما وجود مالامال درد مرا تنها تو درك خواهي كرد و وجود سراسر آرامشم را او.

معناي خوبم!
 مي بايست بند دل را پاره كرد،رشته ها را گسيخت.
آيا كسي برايم از آغاز راز گفت؟ من سوي نگاه عشق را مي طلبم،كجاست؟

يگانه معناي خوب من!
 همچنان سكوتي وصف ناپذير حكم فرماست.قرار بود تو همراه و همسفرم باشي........


 

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 فروردین1388ساعت 8:21  توسط صبا   |