تبليغاتX
همه چیز با خدا ممکن می شود
با بارش عشق

 

 

 

 

 

علت شك در قبول يزدان

بسياري از مردمان سابق ظاهراً منكر وجود يزدان شدند ولي در باطن انكار قطعي وجود ندارد و بشر نمي تواند منكر باشد بلكه شك هائي در افكار پيدا مي شود. امروز هم از اين قبيل اشخاص در عالم هستند. مي دانيد علت واقعي  آن چيست؟ اين اشخاص دنباله رشته تفكرات يا الهامات، مشاهدات و تجربيات خود را گرفته و به اين نتيجه رسيده اند كه قدرتهاي مختلف و گوناگوني در عالم وجود دارد كه امور عالم را  اداره مي كند. توسن فكرشان تا اين حدود توانسته پيشروي كند كه به برخي از اين قوا آگاهي پيدا كنند. اما مجموع تمام اين قوا و كلية اين نيروي عظيم و بس بزرگي كه عالم لايتناهي را اداره مي كند به قدري بزرگ و مهيب و وسيع است كه قدرت فكري آنها طاقت و توانائي و حوصلة درك آن را ندارد. مغز كوچك و فكر محدود نمي تواند اين همه وسعت و عظمت را بفهمد و تصور كند. اين است كه براي فرار از زير بار اين همه فشار فكري و اين عظمت كه مانند پتك آهني شگفت انگيز بر مغز فرود مي آيد خود را راحت كرده و شك در وجود يزدان مي كنند يعني نمي توانند وحدتي راكه جامع اين قواي مختلفه است درك كنند. از يك طرف زبان آنها در ظاهر به نغمة انكار يا شك دم مي زند ولي باطنشان فرياد بر مي آورد كه حقيقتي هست كه آنها نمي فهمند. در واقع مردمان در درك حقايق آفرينش دو دسته شده اند:

 دسته اي كه تاب و قدرت و توانائي داشتند كه تا حدودي وحدت را درك كنند يا آن را قبول نمايند.

عده ديگر خواستند بفهمند ولي درك نكردند و تاب نياوردند و اين ها چاره اي ندارند مگر اين كه ورزش فكري زياد كنند و مبلغ به آنها بگويد و نصيحت نمايد تا حقيقت را در يابند.

چرا اين دو دسته با هم فرق دارند: براي اين كه ظرف عقل و فكر يك دسته بزرگتر است كه توانسته اند بفهمند. مثل يك طفل كه ظرف فكرش كوچكتر از يك شخص بزرگ است. اما به مرور ايام كه مربي و نصيحت كننده مطالب راروشن نمود و راهنمائي كرد كم كم مردم مطالب را مي فهمند و فكرشان ورزش پيدا مي كند و قدرت دركشان بيشتر مي شود و  فايدة وجود ناصح و مبلغ و راهنما اين است. انكار و شك در وجود يزدان علت عدم درك و نارسائي فكر است و اين نكته بر عقل سليم روشن و مبرهن است كه حتماً قدرت بي منتهائي وجود دارد كه اين همه قوا از پرتو وجود اوست و تا درجهان وحدتي نباشد كاردرست نمي شود.

 تا بدن سر و فرمانده نداشته باشد هزاران قواي او هم آهنگي و وحدت عمل ندارند. تا اداره مدير نداشته باشد كار آن موزون و درست نخواهد بود و تا كشور رئيس نداشته باشد قواي بي شمار او بدون وحدت نظر كار مفيد و درست انجام نمي دهند. اين نكات ممكن است در فكر هر شخص شكاك و منكري هم خطور بكند ولي هر بار كه مي خواهد حقيقت را درك كند چون وسعت انديشه و قدرت فكري او براي درك وحدت يزدان مقتدر بي همتا كافي نيست باز راهي براي شك پيدا مي كند و با وجود اين كه باطنش هنوز از قائل بودن به يك نيروي واحد خاموش نشده به زبان و قلم انكار مي كند در حالي كه سراسر وجودش پر از شك و ظن است و نمي تواند هرگز با انكار آرام گيرد. پس انكار دليل فرار و عدم تحمل از درك قدرت عظيمه و وسيعه ايست كه همة قواي عالم پرتو وجود اوست.  براي اين كه مطلب را روشنتر كنم مي گويم: كسي كه با ديگري مبارزه  مي كند وقتي قواي طرف را بيشتر مي بيند و فشار زيادي روي خود حس مي كند چون قدرت فشار طرف را ندارد و براي او قابل تحمل نيست الجائا فرار مي كند. اين امر طبيعي و جزء قوه دفاعي هر موجود است. شخصي هم كه در عالم فكر در مصاف با انديشه هاي وي درگير مي شود چون قدرت فكري او كوچك است و تحمل فشار اين افكار بزرگ را ندارد ناچار شانه خالي كرده از ميدان به در مي رود و ضمناً نمي خواهد زير بار شكست برود و ناچار است دلائل بي سر و تهي براي اقناع خود و اغفال ديگران به هم ببافد كه به هيچ وجه شايستة افكاري كه درك حقيقت را كرده اند نيست و اگر درست دقت كنيد كساني هم كه از جنگ مي گريزند براي خود دلائل بي سروتهي مي تراشند. مشكوك در وجود يزدان نيز وقتي كه فشار زياد شود از روي الجاء و اجبار مي گويد: نمي دانم نه مي گويم خدائي هست و نه مي گويم نيست زيرا نمي دانم. حالا كه چنين است مي گويم بفرمائيد: دلائلي كه در اين جا آماده شده شما را به بهترين وجه از روي علم و عقل روشن خواهد كرد.

انكار پندار بشر نه انكار خدا

از اين رو است كه مي گويم اين گونه انكار در واقع انكار تصورات و خيالاتي است كه بشر خدا را به آن صورت پندارد و انكار خداي نيست. كدام عقلي مي تواند منكر خدا شود: "افي الله شك فاطر السموات و الارض؟(آيا درخداوند پديد آورندة آسمانها و زمين مي توان شكي داشت؟)" بلي آن خدائي كه مخلوق فكر بشر است دير يا زود محكوم به آن است كه منكر وجود آن شوند. اما خداي عالميان انكار ناپذير است. مگر مي توان منكر خدا شد؟ مگر مي شود منكر قوه و قدرت و شعور در عالم گرديد؟ اين قوه و شعور و قدرتي كه در تمام اركان هستي و سراسر موجودات جهان خود نمائي مي كند چيست؟ مگر مي توان در وجود قوه و قدرت شك كرد؟ قوه و قدرت مثل آفتاب خود نمائي مي كند و قابل حس است، از در و ديوار،‌ از چپ و راست و بالا و پائين (اين الفاظ ساختگي و براي فهم بشر است) خلاصه همه جا و همه جا مي توان آن را ديد و دريافت. وجود همين قوه و قدرت و شعور عالم است كه از خلال موجودات مي بينيم و وجود خدا  را ثابت مي كند زيرا قوه و قدرت و شعور وگرمي و حررات و موجوديت آن هست كه در همه جا احساس مي شود. روح و نيروئي كه سراسر جهان هستي را به گردش انداخته مگر جز آن است كه امر اوست؟

قوه و قدرت و شعور در همه جا

نيك چشم بگشائيد و حس تفكر را بكار اندازيد، از قوه خرد استمداد جوئيد و به اطراف خود نظر افكنيد تا مظاهر شعور را در همه چيز بنگريد. از انسان گرفته تا حيوان و نبات  و آنچه  جماد ناميده مي شود. حتي در ميكربهاي يك سلولي و حتي در اتم و اجزاء آن در آب و بخار و گاز و اثير(اتر) همه جا و همه جا آثار و قوه و قدرت و شعور پديدار است. كسي نمي تواند منكر قوه و قدرت و شعور بشود و قدرت در عالم لايتناهي ساري و جاري است و اين قوه و قدرت از امر پروردگار و امر او هم خود اوست. پس وقتي قائل به قدرت و شعور شديم بالطبيعه قائل به خدا هم هستيم. كيست كه بتواند منكر قوه و قدرت و شعور گردد؟ هر كجا قوه و قدرت و شعور تصديق شد خداي را هم تصديق كرده اند. زيرا همه يكي است و ما را بر سر اسم دعوائي نيست. هرگاه كسي منكر قوه گردد در  واقع منكر خود نيز شده است زيرا بر موجود بدون قوت و قدرت و حركت اطلاق بشر نمي توان كرد.

انكار نمي توان كرد

حال دانستيم كه خدا را همه جا مي توان يافت و درك كرد. پس ديگر انكار مورد ندارد مگر آن كه راه خرد را بر خود مسدود سازد. در اين حال است كه ماديون رخت سفر را بر بسته و بار و بنه را جمع كرده و از ميدان به در مي روند تا از دست خداپرستان آسوده شوند زيرا ديگر نمي توانند حرفي داشته باشند. تكرار مي كنم: ‌اگر تا امروز انكاري باقي است مربوط به انكار اشكال تصوري بشر براي يزدان است نه انكار قوه و قدرت و شعور. حالا كه اختلاف اسمي و لفظي بر طرف گرديد و معلوم شد كه قوه و قدرت و شعور چيزي نيست مگر همان قدرت روح كه امر پروردگار است، ديگر چه انكاري باقي مي ماند؟ كدام مادي است كه منكر اين حقيقت واضح گردد آيا ماديون منكر قوه و قدرت و انرژي و منكر شعور و عقل و تفكر و اراده در موجودات عالم هستند؟

روح و ماديون

طرفداران ماده و كساني كه منكر روح هستند اين طور معتقدند كه چون فكر وابسته به وجود مغز است هنگامي كه مغز انسان از بين مي رود فكر هم از بين خواهد رفت. اين اشخاص در عين حال كه منكر روح اند ضمناً به اين حقيقت اعتراف كرده اند كه قوة فكر در اثر توأم شدن نيروي زندگي با مادة مغزي به وجود مي آيد. مفهوم اين نيروي زندگي كه نه مي توانند منكر آن شوند و نه مي توانند آن را توجيه كنند و در حقيقت ماديون را به بن بست رسانده است، راهي است كه بالاخره آنها را با روحيون نزديك مي كند زيرا همين نيروي مرموزي كه توأم شدن با قدرت مغز و اجزاء جسم باعث پيدايش فكر مي گردد روحي است كه ما معتقديم و شرح داده ايم و ديگر اختلافي باقي نخواهد ماند.

خاتمة دوران ماديون

پس مي توان انكار خدا را انكار تصورات موهوم وجود خداي مخلوق فكر بشر دانست. اما حالا كه اصل آن تصورات باطل مي گردد ديگر نبايد انكاري باقي بماند و خود به خود تصديق مي شود. از اين رو بايد گفت كه مكتب «شك در خدا» كه قيام فكر كنجكاو بشر براي رد كردن مطلبي است كه عقل قبول نمي كرده است ديگر وظيفه اش تمام شده و چون ماموريتش به آخر رسيده ناچار است هزيمت يابد.

چه چيزي جاي آن را مي گيرد   

وقتي از يك طرف افكار و اوهام ساختگي باطل شد و رفت و از جانب ديگر افكاري كه زائيده آن اوهام بود و ماديت نام داشت رخت بر بست طبعاً حقيقت كه زير پردة استتار بود ظاهر مي شود و همين حقيقت است كه با ظهور خود باطل را از بين مي برد چنان كه قرآن فرمود: "جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقا(راستي آمد و باطل رفت و همانا كه باطل رونده است)(سورة بني اسرائيل آيه 83)"  هر چند تاريكي حقيقي در عالم نيست ليكن براي مثال مي توان افكار نادرست را كه بشر در طي عمر كودكي خود داشته مانند تاريكي پنداشت كه متأسفانه از چراغ حقيقتي كه پيامبران آورده اند درست نتوانستند بهره برداري نمايند و همچنان كم و بيش در تاريكي باقي مانده اند. اما چهرة زيباي حقيقت مانند نوري توانا خود به خود با تجلي خويش تاريكي را برطرف مي كند.

تاريكي زدوده مي شود

 ديده ايدكه وقتي شب هنگام در اطاقي تاريك چراغي از دور آورند فضاي تيره و تار اطاق رفته رفته جاي خود را به نور مي دهد در پرتو آن نور اشياء نمايان مي گردد. نور حقيقت نيز چنين است و باظهور خود افكار باطل را محو كرده و جانشين آن خواهد شد. هرگاه پس از آمدن نور در زوايا و پستوها و كناره هاي اطاق آثاري از تاريكي باقي ماند بالاخره نور با تجلي و پرتو افكني خود آن جا را نيز خواه ناخواه فرا خواهد گرفت و از نعمت روشنائي برخوردارشان خواهد نمود.

موشكافي و توضيح واضح

اينك سخن متوجه كساني است كه منكر قوه و قدرت و شعور در ماده هستند. براي اين كه مطلب خوب روشن گردد و هيچ اشكال و ابهامي باقي نماند و حقيقت عريان نمايان شود روي خود را به جانب افراد دانشمند طبقة ماديون كرده مي گويم: آن طور كه شما استدلال كرده و طبق بررسيهائي كه از راه حواس ظاهر و وسايل مادي در جهان مشهود به عمل آورده ايد به اين نتيجه رسيده ايد كه دنيا را ماده به رنگ و شكل و اندازه و هيئت مختلف فرا گرفته است. اين حقيقتي است كه نمي توان منكر شد. اما از شما مي پرسم. آيا با قائل شدن به مادة  تنها مي توانيم فكر خود را قانع كنيم كه حقيقت جهان را دريافته ايم؟ ما مي بينيم كه ماده مرده نيست و متحرك است، زندگي مي كند، قدرت دارد، شعوردارد. هر كجا كه به ماده دقيق شويم فعاليت و نشاط و حركت در آن مي بينيم. اتم كه به نظر امروز ساده ترين موجود ابتدائي است با قدرتي شگفت انگيز در حركت وجولان است. اين تحرك و قدرت عظيم در هر گوشه، هر سانتيمتر بلكه هر ميليمتر و هر ميكرون يا بهتر بگويم در هر ذره و اتمي از اين جهان لايتناهي مشهود است و جائي وجود ندارد كه از آن خالي باشد.

حركت چيست؟

ماده را بدون شك و ترديد قبول داريد. صحبت بر سر حركت و قدرت و انرژي و شعور است كه آن را مي بينيم و نمي توانيم منكر آن شويم. مثالي ميزنم: پرتقال كوچكي در درخت پرتقال پيدا شده. اين پرتقال رفته رفته بزرگ مي شود و مي رسد. به همين دليل كه رشد مي كند ناچاريم بگوئيم كه قدرت دارد و صاحب قـوه است. وقتي صحبت از قوه و قدرت به ميان آمد ناچاريم او را قادر بناميم.  به همين قياس تمام موجودات متحرك و فعال عالم را از كرة زمين و ساير كرات گردنده و تمام موجودات حركت كننده در نظر گيريد. همة آنها داراي قوه و قدرت يعني قادر هستند.

از جزء به كل

وقتي جزء جزء اجزاء ‌عالم را در نظر گيريم به همين ترتيب آنها را داراي قدرت و قوت مي يابيم. از جزء بگذريم و كل عالم را كه مجموعة‌ قوه و قدرت است پيش خود فرض  كنيم اين كل چيست؟ شما مي گوئيد مجموع ماده است كه عالم را تشكيل مي دهد. كدام ماده؟ همان ماده كه داراي قوة و قدرت يعني قادر و توانا است. مطلب روشن گرديد و حل شد. ما را بر سر اسم دعوائي نيست. شما بگوييد مادة قادر توانا ما مي گوئيم يزدان قادر توانا. مگر تغيير اسم ماهيت را عوض مي كند؟

صفات يزدان

پس اگر گفتند مادة بي وزن مقتدر مي گوئيم دانا هم دنبالش بگذار، توانا هم بگذار مي شود يزدان مقتدر دانا و توانا. آيا چنين نيست؟ و اما اگر گفتند قوه و قدرت و شعور ندارد گويم به عقل خودتان رجوع كنيد آيا اگر ماده بي وزن و بي شعور و قدرت باشد كاري از او ساخته است؟ به طور تحقيق نمي تواند كاري انجام دهد. پس چگونه مي توان منكر شعور و انرژي شد؟ وقتي شعور و قدرت را قبول كرديد يزدان را هم پذيرفته ايد. شما منكر قوه و قدرت نيستيد منتها مي گوئيد قدرت وزن ندارد و ديده هم نمي شود من هم مي گويم يزدان ديده نمي شود و قابل توزين هم نيست منتها اثر و قوه وقدرت او را به چشم مي بينيم و با عقل مي سنجيم و از آن بهره برداري مي كنيم.

شناسائي يزدان

حال دانستيد كه «يزدان قادر توانا و دانا» كه ما مي گوئيم يعني چه. پس خداي خود را شناختيد. آيا شاد نيستيد؟ خوشحال نيستيد؟ اين جا است كه مشكوكين ناچارند بلاقيد و شرط تسليم شوند.

يك قدم به سوي ترقي

اكنون روي خود را به سوي خداپرستان كرده مي گويم:‌ ديديد كه يك قدم به سوي خداشناسي برداشته شد و اختلاف لفظي با ماديون منتفي گرديد و آنها هم ناچارند به حكم عقل خدا را بشناسند. حقيقت اين است كه ماديون خود تا حدي قائل به قوه و مادة قوه دار هستند ولي حيران شده اند موضوع برايشان شلوغ شده و نمي توانند درست درك كنند. كسي برايشان واضح و روشن و آشكار و بر ملا مطلب را تجزيه نكرده است. اين جا است كه چراغ حقيقت تاريكي را زائل مي سازد . اين جا است كه مي فهميم پروردگار بخشاينده مهربان و عادل و نظم دهنده و قاضي اعمال بندگان بر سراسر عالم نظارت دارد و اراده و قدرت و عظيم وي در تمام ذرات كائنات مؤثر و در حيات و حركت همة موجودات و اشياء تأثير دارد و تاروپود عالم هستي بر زمينة قدرت روح او در حال كار و عمل است.

خدا را شناختيم

پس خدا را شناختيم. اين قدرت بي پايان توانا را كه دائماً و لاينقطع در عالم لايتناهي در كارو تحول و تغيير و عمل كردن است دريافتيم. بلي اين قوه و قدرت بر عالم محيط است. همه از امر اوست و بر همه چيز احاطه دارد و همه را مي گرداند و به كار مي اندازد، با كمال سرعت و بدون تعطيل به فعاليت مشغول است. چون قدرت دارد نمي تواند متوقف شود و پيوسته در ابتكار فعاليت است. اين است يزدان مقتدر دانا و تواناي محيط و اين است همان خدائي كه در وجودش مشكوك بوديد. در مقالات ديگر علت افكار غلط نسبت به خدا شناسي و حقيقت عالم مورد گفتگو قرار خواهد گرفت.

 

 

نظري به اديان

رساله اول پولس رسول بقنتيان 4: زيرا ملكوت خدا به زبان نيست بلكه در قوت است. 

دين هندوكاتها او پانيشادآدهيايا  2 الي 4: آن كسی كه هيچ گونه تفاوت در اين جا (بين برهمان و دنيا) ببيند از مرگ به سوي مرگ  خواهد رفت.

كنفوسيوس: آنالكت فصل 1: ثروت و افتخار وابسته به آسمان است.

تائوئيسم ـ كوانگ تسو 39 ـ 40: هنگامي كه توانگ تسو در بستر مرگ بود شاگردانش آرزوي خود را ابراز داشتند كه  مراسم عظيمي در دفن او به جا آورند او گفت: اما تابوت من و درپوش تابوت من زمين و آسمان خواهد بود و خورشيد و ماه جواهرات آنند و ستارگان وصور فلكي مرواريدها و زينتهاي آن هستند و همه اينها در مراسم تشييع حضور دارند. آيا به اين ترتيب مراسم و تشريفات مرگ من كامل نخواهد بود؟ شما چه چيز مي توانيد به آنها بيفزاييد؟ شاگردان پاسخ دادند: مي ترسيم كلاغان و كركسها بدن شما را بخورند اي آقا و اي بزرگ. توانگ تسو پاسخ داد: در بالا كلاغان و كركسها مرا مي خورند و در پائين مور و مار و مورچه مرا خواهند خورد. اگر شما بخواهيد مرا از مار و مور و مورچه بگيريد و به  كلاغان و كركسها بدهيد تبعيض قائل شده ايد. …. مرگ و زندگي يك تحول است. با تحولي زندگي مي كنند و با تحول ديگر مي ميرند. موجودات زنده با مرگ حالت حزن پيدا مي كنند و مردمان از آن اندوهگين مي شوند اما جز بيرون آمدن كمان از غلاف نيست و خالي شدن كيف از محتويات آن نمي باشد. ممكن است در هنگام تسليم به تحول اوضاع كمي آشفته شود.امابايددانست كه اين بازگشت بزرگ به سر منزل واقعي است.

نظري به فلاسفه و دانشمندان

فلاسفه مادي: چه لزومي دارد در كار جهان حكمت قائل باشيم. ماشين طبيعت مي گردد و مدار آن بر عليت است.   

امانوئل كانت: چون تكامل و سعادت مطلق و خير كامل در اين دنيا نصيب انسان نمي شود بايستي معتقد باشيم نفس پس از مرگ باقي است تا بتواند در وصول به كمال سير كند و به خير كل برسد. اين عمل از خود انسان كه ناقص است ساخته نيست و لاجرم يك وجود كاملي بايد بشر را به اين راه سوق دهد و آن پروردگار است.

امانوئل كانت: مكلف بودن انسان به تكاليف اخلاقي مستلزم وجود كامل مطلق و پروردگار است اين امر مطلق عقل به نيكوئي ارادة خداست كه بردل انسان وارد مي شود.

رنه دكارت: علماي اخلاقي كه به خدا اعتقاد ندارند گوئي كاخ بسيار بلندي ساخته اند كه پايه هايش بر آب باشد زيرا فضائل را بسيار بالا مي برند و آن را برتر از هر چيز مي شمارند ولي وسيلة شناختن آنها را به دست نمي دهند. و غالباً آنچه  به اين اسم مي خوانند جز سنگدلي و نخوت و نوميدي نيست.

رنه دكارت: وجود همه مخلوقات تابع وقائم به صورت خداست و بدون او يكدم قدرت زنده ماندن ندارد.

رنه دكارت: آنچه  خداوند مقدر كرده حتمي است و از طرف ديگر چون خداوند وجود كامل است البته كاملاً مهربان و آنچه به ما مي رسد به خير و صلاح ما است هر چند ظاهراً با درد و رنج همراه باشد.پس نخستين دستور

تسليم در مقابل خواست او است. چون روان برتن امتياز دارد و روحاني است برتر و اشرف است و در آن فنا راه ندارد و خوشي آن بهتر از خوشي تن است. پس آخرت كه سير روان است از دنيا بهتر است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 مهر1387ساعت 11:36  توسط صبا   | 

 

پيام من خيلي ساده است در زندگي کردن حد و مرزي براي خود قائل نباشيد. با تماميت وجود، شور و شوق و عشق و نهايت احساس زندگي کنيد، چرا که غير از زندگي خدايي وجود ندارد.

نيچه مي گويد خدا مرده است. اين حرف اشتباه است براي اينکه خدايي که آنها مي گويند، هرگز وجود نداشته که حالا بخواهد بميرد. زندگي هست، هميشه بوده و خواهد بود اين يعني خدا.

باز هم تکرار مي کنم، بگذاريد زندگي ذره ذرۀ وجود شما را فرا بگيرد و از آن آکنده شود.

تأکيد بعصي از مذاهب بر انکار زندگي و ترک دنيا بوده است، در حالي که من مي گويم با شور و شوق زندگي کنيد. آنها زندگي را نفي مي کنند ولي من آنرا تصديق مي کنم. آنها مي گفتند که زندگي چيزي است غير واقعي و واهي، و تصويري انتزاعي از خداوند که انعکاسي از ذهنيت خاص خودشان بود به انسان ارائه مي دادند و به پرستش اين انعکاس ذهني مي پرداختند و ميليونها نفر هم از آنها پيروي مي کردند. ولي اين کار غير عاقلانه و دور از عقل سليم است.آنها چيزي را که وجود داشت در ازاي موجودي انتزاعي که زاييدۀ ذهنشان بود فدا مي کردند. آنها در حقيقت خدا را به صورت يک لغت مي پرستيدند و آنرا واقعي مي پنداشتند.

زندگي واقعيت است، آنرا در ضربان قلب و در تپش نبض احساس مي کني. اين واقعيت همه جا هست، در گلها، در رودخانه ها، در ستاره ها. ولي آنها مي گويند که اينها همه اش توهم است. براي آنها واقعيات زندگي و رويا از يک جنس هستند. آنگاه خدايي براي خود خلق مي کنند، البته هر کس خداي منطبق با تصوير ذهني خويش.براي همين است که هزاران جور خدا و رب النوع به وجود آمده است. خداهايي با چهار سر،هزار دست و غيره. اين ديگر به ذوق و سليقه و قوۀ تخيل سازندگان آنها بستگي دارد، انگار که مشغول بازي هستند. سپس به مسموم کردن ذهن ديگران مشغول مي شوند و به ترويج اين مظاهر دروغين مي پردازند.

من مي گويم که تنها حقيقت موجود همان زندگي است و زندگي همان خداست چرا که هميشه و همه جا بوده است و خواهد بود. بنابراين بگذار که زندگي با همۀ تنوع اشکال ابعاد و رنگها تو را فرا بگيرد. اگر از عهدۀ اين کار ساده بر بيايي....ساده، براي اينکه تنها کاري که بايد انجام دهي اين است که خودت را در جريان زندگي رها کني. لازم نيست خودت را در رودخانه به جلو هل دهي، بگذار که رودخانه خودش تو را به اقيانوس هدايت کند. رودخانه مسير خودش را مي شناسد. تو بايد آسوده خيال و به دور از هر گونه تنش باشي. ماده و روح را از يکديگر جدا نکن.هستي يکي است، ماده و روح تنها دو روي سکه هستي هستند. آرام و آسوده باش و با جريان رودخانه به پيش برو.

در زندگي مانند يک قمارباز اهل ريسک باش، نه همچون يک تاجر حسابگر. آنوقت است که خدا و هستي را بهتر خواهي شناخت. قمارباز ريسک مي کند، حسابگري نمي کند و همۀ مالميک خود را شرط  مي بندد. هيجان و دلهرۀ قمارباز را تجسم کنيد وقتي که همه چيز را شرط بسته و انتظار مي کشد و از خود مي پرسد که حالا چه اتفاقي خواهد افتاد؟ در اين لحظه پنجرهاي مي تواند گشوده شود. اين لحظه، لحظه دگرگوني جوهر و ذات انسان و رسيدن وي به شناخت است.

شراب هستي را بنوش و از زندگي سرمست و شوريده باش. هوشياري را به کنار بگذار. انسان هوشيار مرده است. شراب زندگي را بنوش، شرابي که آکنده از شعر، شعر و عطر است. در آن صورت بهار در اختيار توست و هر گاه اراده کني همراه با خورشيد و باد و باران نزد تو مي آيد و وجودت را از درون دربر مي گيرد.

به خاطر همين پيام است که اين به اصطلاح سالکان معنوي عليه من هستند، زيرا تصور مي کنند که من خدا را انکار مي کنم. من خدا را انکار نمي کنم، بلکه به او بعدي واقعي مي بخشم، او را زنده مي کنم، او را به تو نزديکتر مي کنم، حتي از قلبت نزديکتر.خدا هسته وجود توست. او از تو جدا نيست، دور نيست، در آسمان نيست، بلکه همين جاست. من مي خواهم آن تصور را که خداوند جايي ديگر در زماني ديگر است نابود کنم. خداوند اکنون و همين جاست. غير از اينجا مکاني و غير از اکنون زماني وجود ندارد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 مهر1387ساعت 8:40  توسط صبا   |