|
با بارش عشق
|
وقتي قلبهايمان كوچكتر از غصههايمان ميشود، وقتي نميتوانيم اشكهايمان را پشت پلكهايمان مخفي كنيم و بغضهايمان پشت سر هم ميشكند، وقتي احساس ميكنيم بدبختيها بيشتر از سهممان است و رنجها بيشتر از صبرمان؛ وقتي اميدها ته ميكشد و انتظارها به سر نميرسد، وقتي طاقتمان طاق ميشود و تحملمان تمام... آن وقت است كه مطمئنيم به تو احتياج داريم و مطمئنيم كه تو، فقط تويي كه كمكمان ميكني...
آن وقت است كه تو را صدا ميكنيم، تو را ميخوانيم. آن وقت است كه تو را آه ميكشيم، تو را گريه ميكنيم، تو را نفس ميكشيم.
وقتي تو جواب ميدهي، وقتي دانهدانه اشكهايمان را پاك ميكني و يكييكي غصهها را از توي دلمان برميداري، وقتي گره تكتك بغضهايمان را باز ميكني و دل شكستهمان را بند ميزني، وقتي سنگينيها را برميداري و جايش سبكي ميگذاري و راحتي؛ وقتي بيشتر از تلاشمان خوشبختي ميدهي و بيشتر از لبها، لبخند، وقتي خوابهايمان را تعبير ميكني و دعاهايمان را مستجاب و آرزوهايمان را برآورده، وقتي قهرها را آشتي ميكني و سختها را آسان. وقتي تلخها را شيرين ميكني و دردها را درمان، وقتي نااميدها، اميد ميشود و سياهها سفيد سفيد... آن وقت ميداني ما چه كار ميكنيم؟
حقيقتش اين است كه ما بدترين كار را ميكنيم. ما نه سپاس ميگوييم و نه ممنون ميشويم ما فخر ميفروشيم و ميباليم و يادمان ميرود، اصلاً يادمان ميرود كه چه كسي دعاهايمان را مستجاب كرد و كي خوابهايمان را تعبير كرد و اشكهايمان را پاك كرد.ما هميشه از ياد ميبريم، ما هميشه فراموش ميكنيم. ما همان انسانيم كه ريشهاش از فراموشي است.
می دونی خدا
خیلی دلم میخواد حرف بزنم
بنویسم
از همه چیز
اما خیلی وقته که نمیتونم حرف بزنم نمیتونم بنویسم
خیلی احساس تنهایی می کنم
دلم میخواد تو تنهایی هام رو پر کنی
می دونم که این منم که به همه چیز حتی تنهایی می تونم معنا بدم
اما ...
هی خدایی
انگاری یه چیزی راه نفس کشیدنم رو گرفته
خدایی مواظب خودت باش