|
با بارش عشق
|
نه در بازوانم
قلبم را قدرتی بخش
تا ناملایمات زندگی را آسان تر تحمل
کنم
تا بدانم عشق چیست
وچگونه عشق بورزم؟
خدایا قدرتم را فزونی بخش
نه چشم هایم را نه زبانم
بلکه فکر و اندیشه ام را
تا بدانم کیستم و چیستم
تا از دوش ناتوانی باری را برگیرم
تا دست سردی را گرمی بخشم
تا دردمندی را آسوده سازم
خدایا قدرتم را افزون کن
نه در گستاخی ونه در گزافه گویی
بلکه روحم را
تا بدانم انسانیت چیست و کجاست
تا بدانم کوتاه ترین راه برای انسان
شدن و انسان ماندن چیست
خدایا کمکم کن
من تمنای قدرت دارم
گوشه ای دنج ..آرامگاه شیخ اجل سعدی شیراز..تنها پشت به خورشید نشسته ام
نمی خواهم خورشید نگاه دلتنگ و غریبم را ببیند
نمی خواهم خنکای نسیمی که گونه ام را نوازش می دهد از من پیامی به دوست رساند
به یاد می آورم که او زندگی ام را معنا بخشید
که از او رهایی و آزادی را آموختم
هنوز یادم هست که گفت
آن زمان که دلتنگم شدی
آن هنگام که قلبت از غربت و تنهایی به درد آمد
آن هنگام که نفس در سینه ات حبس شد
آن هنگام که تک تک لحظه هایت لبریز سکوت شد
آن هنگام که تمام وجودت انتظار شد
آن هنگام که تنهاتر از تنها شدی
آن هنگام که حتی نسیم صبا ترانه های عاشقانه ات را برایم زمزمه نکرد
آن هنگام که راهی جز ادامه دادن,جز امید برایت نماند
به یاد من
قرآن بخوان ، او را صدا بزن،تا هستی ات را آرامش دهد
همراه با ندایی از دلم،هم صوت به او که برایم آیه الکرسی می خواند
...
بسم الله الرحمن الرحیم
الله لا اله ال هو الحی القیوم
...
دست به ریسمان عروة الوثقی می شوم
هم اکنون تمام وجودم لبریز عشق است
چه کنم با این عشق؟
چه کنم با این نوری که در دلم تابیدن گرفته است؟
باز دلتنگ می شوم
بارها و بارها قرآن خواندم و آرام شدم
اما ...
باز میگردم و رو به خورشید می نشینم
آی خورشید
می دانم که می داند دلتنگم.تو بار دیگر یادآروری اش کن
همه
چیز
با
خدا
ممکن
می شود
دانه باشیم نه سیب
در میان هر سیب دانه ی محدودیست
در دل هر دانه سیب ها نامحدود
چیستانیست عجیب
دانه باشیم نه سیب

خبر :فلفلی خانوووومم برگشت
کمک کن
در سختی های روزگار
در حوادث روز و شب
از تنگنا های این سو
و
اندوه های آن سو
رهایم کن