|
با بارش عشق
|
امروز ناگهان آنقدر دلم گرفت که نمی دانستم برای فرار از این دلتنگی چه بنویسم ، نمی دانستم در درون دلم چه چیزی ناگهان رشد کرد که راه نفس کشیدن دلم را گرفت که مجبور شدم برای رهایی از این هوای گرفته و ابری درونم ، چیز دیگری را از دل بیرون کنم تا این غم که بسان مهمانی ناخوانده آمده است فعلاً جایی برای ماندن داشته باشد .
نخواستم که میزبان بدی باشم وغم نیآمده را به سرعت از دلم برانم ،که این رسم مهمان نوازی نیست و از طرفی نیآموختم که دلی بزرگ داشته باشم تا همیشه برای همه چیز در فراز و فرود روزگار جایی داشته باشم که تا با نسیمی در درون دلم ، رنگ رخسارم عوض نشود و عالمیان را با خبر نسازد .هر چه هست عیب من است و گریزی نیست از این درد.
یکباره به یاد دریا و صدف افتادم !
وقتی که دریا متلاطم میشود هر آنچه را که در درون دارد به روی میآورد و با موجهای
پی در پی به ساحل حواله میدهد ! بیچاره صدفهای کوچک که جایی جز دل دریا ندارند
از پی آخرین موج دوباره بدنبال آب دوان دوان میدوند ولی باز موج بعدی آنها را از دریا میراند و به دورتر روانه می سازد ؛ وهنگامی که دریا آرام میگیرد دیگر دست موجها آنقدر کوتاه شده است که نمی توانند دستتان در شن فرو رفته صدفها را بگیرند و اینست آغاز جدایی !
| موضوع: ياری خدا |
|
این متن توسط یکی از خوانندگان فرستاده شده است تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد. او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد. سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد. اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه جیز از دست رفته بود. فریاد زد: خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟ صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید : شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟ آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم. وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم .......... |
تو زندگي آدما معمولا خيلي چيزا هست و خيلي چيزها نيست. معمولا هر کسي به طريقي براي چيزهايي که نيست دعا ميکنه که باشه. بعضي ها بر اين باورند که ستاره ي دنباله دار ميتونه آرزو رو برآورده کنه، بعضي ها معتقدند که بچه هاي معصوم دعاشون زود اجابت ميشه، بعضي ها آرزوشون رو به مادر ميگن چون پيش خدا ارج و قرب داره... خلاصه هر کس به نحوي دعاش رو به گوش خدا ميرسونه.
اما بهتر نيست که ما مستقيما به خود خدا بگيم؟
پيش خدا دعا کردن يه مزه ي ديگه داره! با خود خدا حرف زدن، درد و دل کردن يه چيز ديگه س !
خدا همه جا هست و همه حرفا رو ميشنوه ولي کاش ميشد يه جاي مشخص رو براش قرار داد... جايي که هيچ کس به اونجا سرک نکشه... يه جاي خلوت و دور از مزاحم!... مثله...مثله...مثله دل!!!... آره، دل کوچيک ما آدما، يه جايي دور از دسترس بقيه س... دلتون رو يه معبد خصوصي کنين و روي سر درش بنويسين: ورود افراد متفرقه ممنوع! اين ملک خصوصي است!...بله، مالک خصوصي خداست. کسي حق نداره واردش بشه ....
اونجا ميتوني يه زندگي فراهم کني... با تموم وسايلش... وسايل زندگي براي تو، توي قلبت عشقه! عشق، صداقت، معرفت، ايثار و حتي جوانمردي ... اينجوري خدا از بودن توي قلبت احساس رضايت ميکنه. اما به نظرت قلب آدما براي داشتن خدا کافيه؟!؟ !
دزدي کار بديه. ولي بايد خدا رو غافلگير کرد و دزديد!... خدا که همين جوري تو قلبتون ساکن نميشه! شايد باهات تا اون سر دنيا هم بياد و ترکت نکنه، ولي بايد دل رو به دريا زد و به دزدي خدا رفت... بايد با دستاي خودت لمسش کني... بايد بگيريش و بياريش به دلت... بايد بدوني که دزدي خدا با دزدي هاي ديگه فرق ميکنه. اين دزدي هيچ احتياجي به قلاب گرفتن و بالا رفتن از ديوار، گاز انبر و شاه کليد نداره! دزدي خدا خيلي حساستر ولي راحتتره ! کافيه روح خودت رو صيقل بدي و پاکش کني ...
روح ما، موقع تولد خيلي پاک و بي گناهه ولي وقتي بزرگتر ميشيم، هي کثيف و کثيف تر ميشه ...
براي ربودن خدا بايد روحت رو عاري از هرگونه آلودگي و گناه کني.بايد سبک پرواز کني.بعد با عشق و باز هم عشق يک جهش زيبا و بعد هم رو به بي نهايت!... اونجا به خدا بگو که قصد دزديدنش رو داري. صادقانه بگو که ميخواي مال خودت بشه.اون وقت خدا ميگه: درسته که با روح پاکت اومدي، ولي اگه منو بدزدي به کجا ميبري؟ خونه ي من اون پايين، پيش تو کجاست؟ آيا بايد باز هم پشت تو حرکت کنم و تو منو نبيني؟ گناه کني و منو ناديده بگيري؟ يا رو به روي تو باشم و باز خواستم کني و منو سپر بلاي خودت کني؟بلايي که هميشه خودت به وجود مي آري نه من! کارت رو بکني، خودت رو لکه دار بکني و بعد بگي خدايا چرا اينجوري شد؟ چرا اينجوري خواستي؟ حالا که به اين درجه ي نابودي رسيدم، خودت بايد درستش کني؟ آيا اون پاييت بايد کنارت باشم؟ کنارت باشم و منو مجرم و شربک گناهات بدوني؟
بعد تو ميگي: نه! من براي تو يه جاي خوب و موندني درست کردم، قلب من اون پايين بي صبرانه، چشم انتظارته
اون وقته که خدا اجازه ي ربودن رو بهت ميده! ولي تا به قلبت برسه شما رو 1000 بار به زمين مي اندازه تا بفهمه آيا تو رفيق و بنده ي خوب وفادارشي؟ آيا همه ي حرفات راست بوده؟ اما هر بار که تو زمين ميخوري، بلند ميشي و به راهت ادامه ميدي؛ اونوقته که خدا هم کمکت ميکنه، چون لذت ميبره از دزد وفادار خودش. حالا ستاره دنباله دار بهتره يا عشق؟
چه عشقي کامل تر از عشق به خدا
و حتي شيرينتر