|
با بارش عشق
|


به نام خدا
10۲
امروز واسه من از زیباترین روزایی هست که خدا می تونه به بنده اش هدیه بده
روز مهمی هست توی زندگی ایم
آخه امروز بهانه زندگی من 23 سال پیش بدنیا اومده..آخ اون موقع من نبودم..چقدر جام خالی بوده
عجب از کارای خدا...اگه میدونستم با اومدن به این دنیای مجازی,به این دنیای بی حساب و کتاب بهترین و ناب ترین موجود روی زمین رو پیدا می کنم,زودتر می اومدم
واقعا نمی دونم چگونه و چگونه ازخدا تشکر کنم که این هدیه قشنگ رو در بهترین زمان بهم داد
دیگه برام رسیدن به آرزوهای محال عادی شده,وجود و حضور فهیمه در ثانیه های زندگی ام محال بود...فهیمه رو با جونم نگه داشتم.
کاش می تونستم احساسم رو بیان کنم .
چقدر خوشحالم از اینکه امسال فهیم من در کنار همسر نازنینش(آقا مرتضی مهربون) لحظاتش رو سپری می کنه.
فهیمه ناز من,مهربان همه لحظه های نابم: تولدت مبارک

از تموم دنیا و دارو ندارش
شونه هاتو کم دارم برای بارش
زخمیه خنجر زهرآگین یارم
تو که تازه اومدی تنها نذارم
به چشام خوب خیری شو ببین چه پیرم
منو دریاب خوب من دارم میمیرم
دیگه حتی نایی نیست برای گفتن
خیلی وقته تو سکوت غم اسیرم
غربتم رو آشنایی کن بهارم
روزامو دریاب عزیز دورشد قطارم
تنها یک ثانیه عاشقی به جز این
هیچ توقعی از این روزا ندارم

ای صمیمی ای دوست!
گاه بیگاه
لب پنجره ی خاطره ام می آیی.
ای قدیمی ای خوب!
تو مرا یاد کنی یا نکنی
من به یادت هستم
آرزویم همه سرسبزی توست.
دایم از خنده لبانت لبریز!
دامنت پر گل باد.

آرزویم این است
نتراود اشک در چشم تو هرگز
مگر از شوق زیاد!
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
و به اندازه ی هر روز تو عاشق باشی...


كاش بر ساحل رودی خاموش ، عطر مرموز گیاهی بودم
چون برآنجا گذرت میافتاد به سروپای تو لب میسودم
كاش چون نای شبان میخواندم به نوای دل دیوانه تو
خفته بر هودج مواج نسیم میگذشتم زدر خانه تو
كاش چون پرتو خورشید بهار سحر از پنجره میتابیدم
ازپس پرده لرزان حریر رنگ چشمان تورا میدیدم
كاش چون آیینه روشن میشد دلم از نقش تو و خنده تو
كاش چون برگ خزان ، رقص مرا
نیمه شب ماه تماشا میكرد در دل باغچه خانه تو

من اینک باز می گویم
کلامم را 
و شعرم را 
برایت راز می گویم
تو ای نیلوفر زیبا
تو ای تنها و بی همتا
چنان در سحر زیبای كلامت 
مانده ام مفتون
چنان با حرف حرف شعر تو 
جدا گشتم از این گردون
كه دیگر هیچ حرفی جز كلام
دوستت دارم![]()
نمی دانم
نمی خواهم
نمی خواهم دگر این گیتی پست دغل پرور
كه دیگر من تو را دارم
به استقبال تو این بی زبون آمد
برایت هدیه ایی دارد
اگر چه كوچک و کم قدر
كه شاید در نظر آید
و آن جانی ست ناقابل
كه در پیش تو قربان است
یكی شكرانه كوچک
برای عهد و پیمان است
اینم خودت می تونی بازش کنی تا ببینی چیه؟

وجود ترس,نداشتن اعتماد به نفس,حتی نگرانی و اضطراب تو دنیایی که ما زندگی میکنیم,تقریبا عادی هست.شرایط زندگی جوری شده که وجودمون با این موارد عجین شده اس.ولی مهم اینه که می تونیم به سادگی همه اینا رو ازخودمون دور کنیم و حتی تو تصمیم گیری های بزرگ و سرنوشت ساز,ترسی از مبهم بودن آینده نداشته باشیم.ما فقط باید خودمون رو به منبع اصلی نور نزدیک کنیم,وقتی حس کنیم یه قدرت بزرگ پشتمون هست و تکیه به اون دادیم,کسی که از آینده مون خبر داره و بهترین چیزها رو واسمون میخواد و ما با خواستنش می تونیم بهترین و زیباترین آینده رو داشته باشیم,آرامشی وجودتو می گیره که به بی ارزش بودن اونچه دلت واسش می لرزید پی می بری.
گاهی روی همین کره خاکی تکیه گاههای محکمی میشه واسه خودمون انتخاب کنیم: یه دوست خوب,یه پدر مهربون,یه داداش کوچیکتر یا یه آبجی بزرگتر
در کل این خود ما هستیم که با اتصال به یه نیروی برتر می تونیم حال و آینده خودمون رو تضمین کنیم.هر چی باشه ترس و اضطراب هم از خصوصیاتی هست که همون نیروی برتر به بنده هاش داده,پس بد نیستن,
خدایا کمکمون کنیم تا هر لحظه به یاد داشته باشیم که کنارمون هستی و حاضر نیستی یه تار مو ازمون کم بشه.
هر جای دنیا که باشیم,اوضاع همینه,این خود ما هستیم که باید نگرشمون رو تغییر بدیم,حساسیت هامون رو کم کنیم.خوبی اش اینه که همه اش می گذره,بعد زمستون بهار میاد,به رنگین کمون فکر کن نه بارون.حتی بارونم قشنگه.اگه بارونی نباشه رنگین کمون هم نیست.
به یاد داشته باش که خدا گاهی وقتی می خواد خصوصی باهات حرف بزنه,اون حرف رو تو یه مشکل می پیچه و واست می فرسته.به مشکل نچسب خودتو از قید همه چیز رها و آزاد کن.
در نبرد بین روزهای سخت و مردمان سخت ,این مردمان سخت هستند که می مانند.
![]()