|
با بارش عشق
|
آرام باش
خندان باش
به خود مطمئن باش
میبینم صورتمو تو آینه
با لبی خسته میپرسم از خودم
این غریبه کیه،
از من چی میخواد،
اون به من یا من به اون خیره شدم
باورم نمیشه هرچی میبینم
چشامو یه لحظه رو هم میذارم
به خودم میگم که این صورتکه
میتونم از صورتم ورش دارم!
میکشم دستمو روی صورتم
هرچی باید بدونم دستم میگه!
منو توی آینه نشون میده
میگه: این تویی، نه هیچ کس ِ دیگه!
جای پاهای تموم قصهها
رنگ غربت تو تموم لحظهها
مونده روی صورتت تا بدونی
حالا امروز چی ازت مونده به جا
آینه میگه تو همونی که یه روز
میخواستی خورشیدو با دست بگیری!!!
ولی امروز شهر شب خونهت شده
داری بیصدا تو قلبت میمیری!
میشکنم آینه رو تا دوباره
نخواد از گذشتهها حرف بزنه
آینه میشکنه، هزار تیکه میشه
اما باز تو هر تیکهش عکس منه!!
عکسا با دهنکجی بهم میگن
چشم امیدو ببر از آسمون!
روزا با همدیگه فرقی ندارن
بوی کهنهگی میدن تمومشون
(اردلان سرفراز)
این ترانه، یکی از ترانههای بسیار مورد علاقهی منه! همیشه از شنیدن واژهها لذت میبردم اما حس ترانهسرا رو درک نمیکردم، تا امروز! امروزی که به واقع میدونم وحشت از حضور یک غریبه در آینه یعنی چی! چقدر تحمل بالایی میخواد حس کردن ترانهی "مسخ" و هنوز و همچنان صورتک رو حفظ کردن! چقدر سخته که به یاد بیاری آرزوی پرواز و رسیدن به خورشید رو داشتی اما اینقدر توی همهی روزهای پشت سرت اتفاقات عجیب افتاد که امروز تو هنوز یک قدم از زمین بالاتر نرفتی و یک گلولهی سیاه آهنی به پاهات زنجیر شده و خیلی ساده در برابر نگاه دیگران لبخند بزنی!!
سخته که تو هم باور کنی در همهی این مدت صورتکی به همراه داشتی! یک صورتک خندان، و تو نمیتونی دست کم به خاطر حضور عزیزانت این صورتک رو دور بندازی! ... خیلی سخته!
امیدوارم که نه هیچکس که کمتر کسانی باشند با تجربهای از "مسخ"!

سايه سار درختان پر است از ازدحام آدمهاي جور واجوري كه همه مبهوت ماندهاند، و منتظرند تا از دست رفته خود را به دل خاك بسپارند! صداي كلاغ زاغيها گوش را پر ميكند و پر كشيدن از نوك كاجهايي كه ديگر سبز نيستند.
اينجا پشت اين در قهوهاي رنگ و بزرگ، ايستگاه آخر است، ديگر دنيا تمام ميشود. آغاز سفر از ايستگاه بعدي، تا سرنوشتي كه از آن بيخبري.
روي دست ميبرندش، با كلماتي كه فقط تكرار ميشوند. ناهماهنگ، بيآنكه در هر حرف آن كه دريايي از معني است، تأملي كنند. چه بدرقهاي ميشوند مسافران اين ايستگاه!
ازدحام جمعيت زير آفتاب قبل از ظهر كه تن زمين را داغ كرده است، آدمها سرگردان، شانه به شانه هم ايستادهاند به تماشا، شايد براي بدرود، بيآنكه عبرتي باشد.
از لابهلاي جمعيت به جلو ميروي، آدمها آرام پس ميروند، ذرات خاك در شعاع نور تا ارتفاع ميروند و باز پست ميشوند تا پيراهنهاي مشكي بدرقهكنندگان را خاكستري كنند.
بوي عرق فضا را آكنده است و صداي هقهقي كه گاه بهخود مشغولت ميكند.
جمعيت را تا جلوي در قهوهاي بزرگ پس زدهاي، دست ميبري به سمت در، صداي خيز لولاي در ميان كلمات و جمعيت و نالهها و گاهي شيون زنها گم ميشود.
تنت را به زور پيش ميكشي، از لاي در بوي كافور همراه با اولين دم، ريهات را پر ميكند تا تيزي آن اشكت را سرازير كند.
از كنارت مردي ظريف، پلاستيك سبز رنگي را به دست جواني كه انگار مال همان اطاق است ميدهد. او هم ظرف سبز رنگ را كه روي آن نوشته شده «شامپوي سدر» درون جيب بزرگ روپوش سفيد كثيفش جا ميدهد و چشم ميدراند به امتداد نگاه كنجكاو تو، تا نگاهت را به اطاق بزرگي كه تا سقف آن كاشيهاي سفيد بيروح در بر گرفته دنبال كند.
اطاق لخت است، عريان از هر روح، شير آب تا بالاي سنگ شيب داري كه قالب تن است كشيده شده است.
مرد فرتوني بالاي سنگ ايستاده، آستين روپوش سفيد و كثيفش تا بالاي آرنج تا خورده و دستان لختش از سردي آب در آن گرما رنگ پريده مينمايد و صداي لا اله الا الله همراه با خبازه بلند ميشود. تن لخت مرد را بر روي سنگ ميخوابانند بيهراس از سردي سنگ، ميشود حس كرد، سردي سنگ را.
شير آب با شتاب باز ميشود و قطرات پس از برخورد با پيشاني خبازه به سر و صورت آدمهاي گريان و عرق كرده پاشيده ميشود. ترشح آب تنها او را به عقب نميراند!
اين آخرين وداع آب با تن اوست، آب سرد سرد، مهياي سفر ميشود، قطرههاي آب به چشم پيرمرد غسال ميپاشد و او با دستان خيس خود چشمهايش را خوب ميمالد.
شستشو تمام ميشود، تن مسافر خشك ميشود و بوي كافور باز فضا را پر ميكند، سيگار بر گوشه لب غسال تماماً خاكستر شده بر بازوي مسافر ميتكد و با كافور در هم ميرود.
لباس مسافر سرتا پا سفيد است، زبر و زمخت، سفت ميپيچندش تا مبادا منصرف از رفتن شود. غسال عرقش را با سرانگشت دستان باريكش ميگيرد. لبهايش را پاك ميكند و زير جنازه را بلند ميكند تا او را به ايستگاه بعد برسانند. بيش از اين نميتوان قطار آخرت را معطل كرد. همه چيز تمام شد. در بزرگ قهوهاي نيز ناله كنان روي پاشنه ميچرخد.
غسال پير، روي صندلي كهنهاي كه انگار هم سن و سال خود اوست آرام مينشيند. چشمهاي ريز و سرخش مسافر را بدرقه ميكند و بر در ميماند تا مسافر بعدي را براي شتسشو و مهيا شدن براي سفر بياورند.
زياد طول نميكشد تا در بزرگ قهوهاي دوباره با صداي ناله برپاشنه بچرخد و مسافري ديگر روي دست بدرقهكنندگان سياهپوش، تن لخت به سنگ شيبدار سرد بدهد و باز مرد جوان ظرف سبزرنگي را از دست مردي در آن سوي در ميستاند. تو همچنان ماندهاي كنجكاو و ديگر بوي كافور اشكت را سرازير نميكند.
پيشبندي لاستيكي، عينكي با شيشه سفيد و كشي سفيدتر و دستكشهاي پلاستيكي و سياه نونو جاخوش كردهاند.
غسال سيگاري بيآنكه خيسي دستهايش را باز بشويد و خشك كند و با پشت دست پر از موي خود چشمانش را دوباره ميمالد چشماني كه سرخ هستند.
كنارش ميايستي نگاهت روي دندانهايي كه از جنازه بر لبه سنگ باقي مانده، خشك ميشود بوي كافور تندتر ميشود وقتي غسال ميپرسد: امري داشتيد؟
از خنده ريسه ميرود. پيرمرد غسالي كه چهل سال است خيليها را غسل داده آنقدر ميخندد كه سيگار انگشتش را ميسوزاند و با حركتي تند و سريع، ته سيگار را از ميان انگشتها به كف غسالخانه مياندازد.
ميگويد: اين كارها سوسول بازيه؟!! مردهها هم آدمن، مثل من و شما دور از جون، يه روزي زنده بودن درسته كه جنازه نجسه و بايد غسل كني ولي ما كه از صبح تا شب ده دوازده تا جنازه را بايد غسل بديم، نميتونيم هي بريم حموم!؟ آخر شب غسل ميكنيم يه روز هم يكي خودمون رو اينجا ميخوابونه.
ميخندي و ميپرسي! پس چرا اينها را اينجا آويزان كردهاي؟ حتما براي قشنگي؟
نگاهش دنباله دستت را ميگيرد تا چوب رختي، دست را بر زانو ميگذارد و راست ميايستد، جا به جا شدن هوا باز بوي كافور را تا عمق سرت ميبرد ناخواسته قدي به عقب ميروي و غسال دلخور ميشود.
ـ نترس، نجس نميشوي؟
سكوت ميكني
ـ اين كه ميبيني، حقيقت براي وقتي هست كه بازرس بهداشت مياد!
فكر نميكني اگر استفاده كني بهتر باشد!
با چشمهاي سرخ نگاهت ميكند و محكم ميگويد: محض رضاي خدا برو، خدا روزيت رو جاي ديگهاي حواله كند خسته هستم، تا شب بايد كلي جنازه بشورم، الان ميان.
چند قدم ميرود به سمت در، از بيرون صداي لا اله الله به گوش ميرسد. هنوز ماندهاي غسال كيسهاي را به طرفت دراز ميكند دندانها درون كيسه دهن كجي ميكنند، زرد و جرم گرفته دستت را پشت سر ميگيري.
غسال ميخندد و ميگويد: چكاره آن مرحوم هستي؟
پسر برادرش
اينبار جدي و تلخ ميگويد: خجالت بكش، آدم از عموي خودش بدش مياد. عجب دوره زمونهاي شده اين را آرامتر ميگويد.
اصرار بيفايده است غسال چهل سال است بيدستكش و پيشبند و عينك غسل داده و تا بهحال بيمار نشده، پسرش هم شغل پدر را ادامه ميدهد او هم سوسول نيست!؟
آنچه در قبرستانهاي شهرهاي كشور ،هر روز تكرار ميشود قصهاي است تلخ. قصهاي كه كمتر كسي به آن توجه ميكند، غسالها كمتر به بهداشت فردي خود توجه دارند. بيشتر فكر اين هستند كه هر چه جنازهها بيشتر باشد روزي آنها هم بيشتر ميشود.
وقتي كارشان را شروع ميكنند بيرغبت غذا ميخورند. دلشان بههم ميخورد و از اين كه مرده ميشويند و هميشه بوي كافور ميدهند از خودشان بدشان ميآيد، اما بهتدريج عادت ميكنند و كنار سنگ مرده شور خانه، سفره نهارشان را پهن ميكند و ...
سر ظهر كه ميآيي غسال پير و پسرش در گوشهاي از اطاق خنك غسالخانه سفره نهار گستردهاند.
بفرماييد آقاي بهداشتي!
و هردو ميخندند.
ميگويي، حاجي بچهها توخونه ناراحت نيستند
دستش اضافه غذا را از لبهايش پايين ميريزد و چشمهاي ريز و سرخش را ميدراند توي چشمهايت،
ـ ها بله، عارشون ميشه بگن باباشون مردهشوره، اي مردهشور باباي بدبختشون رو ببرن كه هميشه بوي مرده ميده!
ببخشيد بد گفتم، منظورم اين است كه نگران نيستند شما مريض بشويد؟
سكوت ميكند و نگاهش پشت هالهاي از دود سيگار دريده بر تنت سنگيني ميكند، انگار حرف دلش بود انگار وجودش از اين شغل پر از نفرت است، اما او نميداند بايد از سلامتش مراقبت كند.
هر روز تعداد زيادي از آدمها در بيمارستانها جان به جان آفرين تسليم ميكنند بعد هم تن مجروحشان را اين غسال و امثال او بايد دست بكشند و غسل دهند.
جنازههايي كه بر اثر بيماريهاي عفوني فوت كردهاند و با خود هزاران ميكروب و درد به غسالخانه ميآورند. دردهايي كه با هر قطره آب كه ترشح ميشود به چشمهاي غسال به چشم او راه يابد و بيمارش كند.
از كجا معلوم كه چشمهاي سرخ شدهاش اين تن نحيف و نزار و ... حكايت از بيماري او ندارند.
اما انگار ديگر نميخواهد حرفهاي من را بشنود.