تبليغاتX
همه چیز با خدا ممکن می شود
با بارش عشق

 

 

 

 

 

خانه‌ام آتش گرفتست

آتشي جانسوز

من به هر سو مي‌دوم گريان

در لهيبِ آتشِ پُردود

خانه‌ام آتش گرفتست

آتشي بي‌رحم

همچنان مي‌سوزد اين آتش

نقش‌هايي را كه من بستم به خون دل ...

سوزد و سوزد غنچه‌هايي را

كه من پروردم به دشواري در دهانِ گودِ گلدان‌ها

از فراز بام‌هاشان شاد

دشمنانم موزيانه خنده‌هايِ فتحشان بر لب

بر منِ آتش به جان ، ناظر ...

من به هر سو مي‌دوم گريان

از اين بيداد مي‌كنم فرياد ، اي فرياد

... تا سحرگاهان ، كه مي‌داند كه بودِ من شود نابود ؟

خفته‌اند اين مهربانْ همسايگانم

شاد در بستر !

صبح ، از من مانده بر جا

مشتِ خاكستر

واي آيا هيچ سر بر مي‌كنند از خواب ، مهربانْ همسايگانم از پيِ امداد ؟

سوزدم اين آتشِ بيدادگر ، بنياد

مي‌كنم فرياد ، اي فرياد

خدای من !

دلتنگم

شايد به همان اندازه‌اي كه "اخوان ثالث" را ناگزير به گفتن اين شعر كرد

و تنها ...

حتي شايد بيشتر از تنهايي آن روزگاران ظلم و جور كه "اخوان ثالث" در آن مي‌زيست ...

خنده‌هاي موزيانه‌ي دشمنان شاد ، مرا سخت مي‌آزارد

و همسايه‌هايي كه همچنان خفته‌اند ، آنچنانكه گويي مُرده‌اند

و من كه همچنان تنهايم ...

تنها !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 شهریور1385ساعت 15:7  توسط صبا   | 

 

ای بنده من :

تو پیش از آمدن به د نیا مرا دیدی و شناختی و دانستی که :

(بازگشت همه به سوی من است….)

 

آن گاه برای تو اشیاء را آفریدم و حجابی میان تو و آنها قرار دادم .

و چنان مقرر کردم که هر چیزی تو را به سوی خویش فرا خواند و از من محجوب گرداند.

 

 آنگاه باز آمدم و از همه آنهاخود را به تو شناسانیدم و به تو گفتم:

این منم که آفریننده همه آنها هستم و تورا پس از آنها آوردم و آنها را امانتی پیش تو قرار دادم….

 

و بر عهده امانتدار است که امانت خود را باز سپارد.

 

آیا نمیخواهی که صدق خویش بنمایی و هر چیزی را به نشانه وفای پیمان به من باز پس آری؟

 

( و هر کس به آنچه با خدا پیمان بسته وفا به جا آرد.بزودی او را پاداش بزرگی عطا فرماید)

 

« هر آینه ما از پیش با آدم پیمان بستیم ولی از یاد برد و برای او عزم استواری نیافتیم.»

« به حکم غیرتی که نسبت به تو دارم تو را از دل بستگی به هر چیزی منع کردم.»

 

ای بنده من:

نمیخواهم که به چیزی. هر چند بهشت باشدخشنود شوی و دل بسپاری..تو را فقط برای خود آفریدم….تا از آن من و پیش من باشی.

 

تو را بر صورت خویش آفریدم.یگانه و تنها..شنوا..بینا..صاحب اراده..سخنگووتو را پذیرای جلوه های اسماء خویش گردانیدم و محل عنایت خود قرار دادم.

 

تو نظر گاه منی….میان من و تو پرده ای نیست.

تو همنشین منی..میان من و تو حد و مرزی نیست.

 

ای بنده : میان من و میان تو  میانی نیست.

من از تو به خودت نزدیکترم….من از سخنت به تو نزدیکترم….

به سوی من بنگر……من دوست دارم به سوی تو بنگرم….

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 شهریور1385ساعت 15:0  توسط صبا   |