|
با بارش عشق
|
يك نامه به خدا نوشتند . پاي آن را هر دو امضا كردند و آن را به خانه ي خدا پست كردند. چند ماه بعد جواب نامه آمد:
"صبا و فلفلي سلام؛
خدا شما را بهم مي رساند .
امضا: خدا"
به اميد اين قول خدايي،ساعت ها با هم حرف زدند، با هم اشك ريختند، باهم خنديدند، با هم نفس كشيدند، اما باورشان نمي شد كه روزي كنار يكديگر باشند.
تا اينكه خدا شرايط ديدار را فراهم كرد و فلفلي در عين ناباوري زودتر از موعد در خانه ي صبا ميهمان مهرباني ها شد.
در ابتدا هر دو مات و مبهوت بودند و سرانجام بعد از چند دقيقه همديگر را در آغوش كشيدند و عطش ديدار فرو نشست.

در اين بزم يك هفته اي در شيراز، حافظ و سعدي هم ميزبان بودند و شاهچراغ نيز همراه روياي نوراني آنها بود.
صبا و فلفلي شبها را تا صبح در بيداري به سر مي بردند و از گذشته شخصي خود براي يكديگر مي گفتند و خيلي زود همه خاطرات بد را به فراموشي مي سپردند و ناباورانه آرامشي روحاني آنها را به دنياي خواب مي برد .
زمان در اين يك هفته به سرعت به گذشته مي پيوست و ترس از لحظه خداحافظي آنها را بيشتر مشتاق حضور در كنار هم مي كرد با اين حال به همين وقت ناچيز،قانع بودند.
ولي چگونه مي توانستند باور كنند كه باز هم خدا براي آنها نامه خواهد نوشت؟
به قول نظامي :
جرم دل عذر خواه من چيست ؟
جز دوستي ات گناه من چيست؟
صبا و فلفلي عاشق بودند، همديگر را دوست داشتند و نمي خواستند جدايي فرا رسد زيرا خدا آنها را در سرنوشت يكديگر قرار داده بود:
عشق آيينه ي بلند نور است
شهوت ز حساب عشق دور است

و خدا هم مي دانست،ولي چه ميشد كرد زمان به پايان رسيده بود. ديگر آسمان شيراز هم ابري بود. خورشيد هم بهانه مي آورد ولي نميشد به خدا بدقولي كرد؛ پس صبا و فلفلي وقتي كه بايد طبق قراري كه با خدا گذاشته بودند از هم جدا مي شدند بلند و يكصدا اين شعر را با هم زمزمه كردند :
"اگر گفتم خداحافظ نه اينكه رفتنت ساده است
نه اينكه ميشه باور كرد دوباره آخر جاده است
خداحافظ واسه اينكه نبندي دل به روياها
بدوني بي تو و با تو همينه مثل اين دنيا
خداحافظ، خداحافظ همين حالا"
** "حميد" عزيز
و "نازنين"مهربان
به خاطر حضور پر مهرتان در كنار صبا و فلفلي متشكريم و دوستتان داريم.![]()
* گوشه سمت چپ هم یه حرف تازه داره![]()
من هر چيزي را که به گمانم در زندگي لذت مي آفريند از خدا خواستم و بازخدا گفت: نه
از خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد خدا گفت: نه رها کردن کار توست. تو بايد از آنها دست بکشي.
از خدا خواستم تا شکيبايي ام بخشد خدا گفت: نه شکيبايي زاده رنج و سختي است. شکيبايي بخشيدني نيست، به دست آوردني است.
از خدا خواستم تا خوشي و سعادتم بخشد خدا گفت: نه من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوري
از خدا خواستم تا از رنج هايم بکاهد خدا گفت: نه رنج و سختي ، تو را از دنيا دورتر و دورتر، و به من نزديکتر و نزديکتر مي کند.
از خدا خواستم تا روحم را تعالي بخشد خدا گفت: نه بايسته آن است که تو خود سر برآوري و ببالي اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوي من هر چيزي را که به گمانم در زندگي لذت مي آفريند
از خدا خواستم و باز گفت: نه من به تو زندگي خواهم داد، تا تو خود از هر چيزي لذتي به کف آري.
از خدا خواستم ياري ام دهد تا ديگران را دوست بدارم، همانگونه که آنها مرا دوست دارند و خدا گفت: آه، سرانجام چيزي خواستي تا من اجابت کنم.
نامه ای به روحم
نمي دانم. شايد حق با تو باشد. من تو را بسيار آزرده ام و تو را فرصت و مجال آن نيست که در ناگفته های خودت و ناشنيده های من ، دليلی بياوری که مرا به خودم باز گرادند. برای من هميشه زمستان است.و تو را نيز می دانم که کمتر از من زجر نکشيده ای. می دانم ...
نمي دانم. شايد حق با تو باشد. من تو را بسيار آزرده ام و تو را فرصت و مجال آن نيست که در ناگفته های خودت و ناشنيده های من ، دليلی بياوری که مرا به خودم باز گرادند.
برای من هميشه زمستان است.و تو را نيز می دانم که کمتر از من زجر نکشيده ای. می دانم دلتنگ بوده ای . می دانم سختی کشيده ای.
می دانم بسيار صبوری کرده ای.و می دانم لايق پرستيدن هستی، که اگر نبودی تو را محبوب خود خطاب نمی کردم. من به جهنمی که در آن، روزگار می گذرانم راضی تر هستم.
گويا من آنقدر ترسناک هستم که ديدار من تو را می آزارد، که اگر چنين نبود بگو چه شد که بی ديداری اي روح من! به جهنم می روم تا بهشتت را آلوده حضورم نکنم. که مبادا تو را بيازارم.
که گويا حضور من، آنچنان برايت ناگوار است که در دعاهايت می گويی:" خدايا ! به من آرامش و اطمينان و قدرتي عطا كن كه جز تو هيچ نبينم."و اين جسم را جهنمي لايق !!!!
من اينجا عشق را باور نمی دارم من اينجا مرگ عاشق را به چشمان خودم ديدم که جرمش عشق ورزی بود من اينجا از خلايق هم گريزانم و می دانم که آنان خنده هاشان نيز مصنوعی ست و گلهای اتاق خانه شان هم جنس رنگ و کاغذ و موم است و گر بر چهره شان آرايشی هم هست می خواهند، تا پنهان کنند از هم سياهی درون شان را من اينجا در ميان نفرت و کينه گرفتارم و آنانی که از عشق و محبت قصه می گويند خداشان نيز می داند دروغ است آنچه می گويند به روی بوم هاشان جای گل طرح قفس دارند که در آن عشق زندانی است.
من اينجا آشنايی را نمی بينم که هر لحظه، به هر جا ، هر کسی نقابی از دورويی بر سرش دارد من اينجا دستهای سرخ می بينم و خنجرهای خون آلود که قصد کشتن انسانيت دارند و از کشتار گلهای شقايق هم به دل رحمی نمی دارند .
من اينجا قصه های مرگ می خوانم و می دانم که هابيل بشر مقتول قابيل حسادت شد من از مردن نمی ترسم ولی از کشتن انديشه می ترسم و از اعدام آزادی ! به يادت و با يادت خواهم زيست. ولی تنها نخواهم بود .
چرا که يادت با من است و من با ياد تو هرگز تنها نخواهم لباس شادی بر تن کن. من مرده ام. من همين چند لحظه پيش ، تمام آنچه که به زندگی معنا می دهد را از دست داده ام . سکوتت مرا کشت. ديوانه شدم. نفس نفس می زنم. انگار کسی گلويم را با دستانش گرفته است و دارد خفه ام می کند .
گويا جسمی سنگين روی قفسه سينه ام گذاشته اند. وجودم را اندوهی مبهم فرا گرفته است. غمی غريب در درونم لانه کرده است و هر لحظه ندای غم بر خانه دلم می خواند. اين خانه بوی غم می دهد. شادی از من رخت بر بسته است. آسمان ،آبی اش را از من دريغ می کند و تو لبخندت را...........
اگر من مزاحم تعالی و رشد و پيشرفت و خوشبختی تو هستم ( که هستم ...چون من از خاکم و تو از نور )، تو را با آرزوهايت تنها می گذارم. و خودم را با تنهايی هايم سر گرم می کنم. من بر سر نذر و پيمانم هستم.
تو هم به سراغ زندگی ات برو. و اگر يک خداحافظی ساده از من، برايت سخت است، بهتر است آنرا فراموش کنی .... من از خواسته ام می گذرم, هنوز هم دوستت دارم. و آزادی ات را مقدم بر عشق خود می دانم.آزاد باش و به سوي خدا برگرد