تبليغاتX
همه چیز با خدا ممکن می شود
با بارش عشق

 

 

 

 

 

ما انسانها هميشه به دنبال حق و حقيقتيم اما هنوزنفهميديم يا به باورش نرسيديم كه حق وحقيقت در درون ماست وحقيقت خود ماييم كه سعي ميكنيم پنهانش كنيم.ازش فراركنيم وهميشه ازديگران طلبش مي كنيم.

 تا ما به حقيقت وجودخودمون نرسيم هميشه درخودمون گم هستيم و به دنبال گمشده ي وجودمون مي گرديم. كاش هرانساني بتونه گمشده ي وجودش رو پيدا كنه تا به آرامش مطلق برسه.

هرانساني بنا به نيازدروني خود گمشده اي داره .اما خيلي ها گمشده شون مادي وازمعنا به دور. گمشده ي معنوي خود ماييم كه بايد روح راازكليه ي رذايل اخلاقي پاك كنيم .وبه خوبي ها سوق بديم .چنان شفاف كنيم روحمون رو كه نور بشه و موقعي به نور مي رسيم كه روحمون جلا پيدا كرده باشه وجسم مانع نوراني شدن روح نگرده .

بايد روح از بند وقفس نفساني جسم كاملا آزاد باشه وميسرنميشه جز باعشق وجلاي روح. باخدمت به انسانها ووقف شدن براي خدمت بدون چشم داشت. خدمت بدون توجه به خود اونها در جهت رضاي دوست. در همين راه خودمون رو پيدا ميكنيم و از همه بي نياز ميشيم.

وخدا انسانهاي با فهم رو دوست داره چون بااينكه اشتباه مي كنند وبازچون مي فهمند بسمتش بر مي گردند.. وچقدرسخته انسان بفهمه كه چقدر نمي فهمه وچه راحتندآنهايي كه نمي فهمند كه نفهمند.

كاش حقيقت سپيد بودن برف رو در پاكي اون بفهميم و سبك بباريم مثل برف. من هيچم ، تنها تو هستي!

 انچه انسانها را از پاي در مي اوردرنجها وسرنوشت نامطلوبشان نيست بلكه بي معنا شدن زندگي است كه مصيبت بار است ومعنا تنها درلذت وخوشي نيست بلكه در رنج ومرگ هم مي توان معنايي يافت. رنج بخشي از زندگيست .ودر اين مسيرصبرغني ترين گنجينه است.هيچ انساني وجودنداردکه بدون رنج زندگي کرده باشد .

هرکس ناچاراست اعمال خود را بردوش کشد ولي هيچگاه به تنهايي رنجي سنگينتر از توان نخواهد داشت . وقتي که دريابيم اعمال ما معنايي است که روح را فراتر مي برد . طوريکه که فقط پيچش عطرحقيقت درکالبد بقاي جرياني از نور انسان را در نهايت عشق ذوب مي کندوبه تماميت وجود مي رساند. ان گاه اين سختيها و رنجها مانند يک اکسيرروحمان راجلامي دهدوهرلحظه قلبمان رابه اونزديکترمي کندزيرا که اودرتمام رنجهايمان با ماست .

براي رسيدن به معناي او بايد عاشق بود وقلب وروح را با اويکي کردوازعشق به جنون و ازشدت جنون به بندگي اورسيد. ان موقع است که انسان غرق در خداست ودر اين غرق شدن ديگر خودي نخواهد ديدو تمامي وجودش نور مي شود. نوري که نه پايان و نه اغازيست .........

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 تیر1385ساعت 17:34  توسط صبا   | 

سلام

سلام به تو ای انسان

هر که هستی و هر کجا که هستی

روزگاری من هم مثل تو  ( بودم)

میدیدم،میشنیدم و احساس میکردم... هوائی را که تودر حال تنفس کردن هستی،

میلیاردها بار در شُشهای خود جای دادم و بیرون تف کردم.

رمانی را که تو بر آن سوار هستی، اکنون که جوانتر است  من در آن شناورهستم

حِسّی را که تو با آن معاشقه میکنی ، بر بالین من نوازش میشود.

هان.. ای انسان تو ( اکنون) میخوانی نوائی را که من (اکنون)بر کاغذِ سرنوشت و تاریخ هک میکنم.

 بله ، من هم بودم و بودنم را حس کردم

گذشته را از خاطرم گذراندم و فردا را در ذهنم تجسم کردم

زندگی کردم، فرا گرفتم، شاد شدم خندیدم، غمین شدم و گریستم

تازه شدم ، پژمردم،سلّولهای خاکستری مغزم را به اینطرف و آنطرف راتدم..

فکر کردم وفکر کردم ولیکن این درد غریب غربت و تنهائی را سر سوزنی نشناختم

به همراه مبلیاردها نفر که در این زمان در حال تنفس این هوای کرهّ خاکی هستند هستم ولیکن همچنان احساس تنهائی میکنم ..

اشتباه نکن

حتی اگر موجودی غیر تو هم نمایان میشد ، اگر پریان خیالی و فرشتگان الهی هم نمایان میشدند و با من همسفر میگشتند باز هم این درد تمامی وجود ِ موجودم را می آزرد. هر چه در وجود خود عمیقتر میگردم هیچهائی پر از هیچ نصیبم میشود چرا؟؟؟؟

نمیدانم، نمیدانی و نخواهند دانست...........

بدان که تنهائی وبایستی به تنهائی بپیمائی این راه را

من اکنون در زیر خاکم و تو بر روی آن

روزی هم تو به زیر خواهی آمد و......................................

 

http://www.dozakh-amma-sard.blogfa.com

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 تیر1385ساعت 16:21  توسط صبا   | 

به نام تنهاي معناي زندگي ام
 
 
 
اينجا هزاران هزار نامه نانوشته در راه تولد،در انتظار گذر مهربان چشمان تو،مرا صدا مي زنند.
اول كدام را بايد نوشت؟آن شعري كه سرودم در آن شب باراني و تو هرگز نشنيدي؟آن نامه خداحافظي ،آن نامه عذر خواهي،يا آن ...
 
معنا!  
        من پس از سالها زندگي نتوانستم آن را دوست بدارم و دلبسته اش شوم و همه چيز از همين آغاز شد.من عظمت هستي را مي ديدم  اما دليلش را درك  نمي كردم .حس رفتن در من بود؛اما نه راه را مي دانستم و نه به پاهاي خود اعتماد مي كردم.
هر انساني كه به دنيا مي آِيد،براي يافتن گم شده اي مي آيد كه رسالت اوست.من هم جيزي را گم كرده بودم كه نمي دانستم چيست.بارها و بارها اتفاق مي افتاد كه احساس مي كردم آن را يافته ام،زماني در لذت هاي حقيقي و نا حقيقي ام،زماني در نوشتن هايم،زماني در آموختن علم،زماني در جسارتم براي بد بودن،زماني در شعر و زماني در تو!
اما هر بار چندي بيش نمي گذشت كه دوباره همان احساس به سراغم مي آمد.بي تابم مي كرد،افسرده ام مي ساخت.چيزهايي مرا به خاك پيوند مي زد و چيزهايي مرا به آسمان سوق مي داد.از آوارگي ميان خويشتن هاي درونم،ميان داشتن ها و نداشتن هايم خسته شده بودم.
 
معنا!
       نمي داني چقدر سخت است كه باشي اما نباشي!نمي داني چقدر سخت است كه علي رغم ميلت بفهمي و يا بخواهي بداني و نفهمي!چقدر دشوار است در خودت گم شوي و زندگي ات سراسر پر باشد از ترديد!
 
معناي خوب من!
       من  تشنه يقين بودم.يقين به هر آنچه كه احساس مي كردم و مي انديشيدم،يقين به خودم،به هستي و به خدايي كه چون سايه اي عظيم و مبهم بر تمام بودنم و زندگي ام گسترده شده بود،بود و نبود!يقيقن به مفهوم گناه و صواب.
شايد زندگي دروغي بود كه وجود داشتنم چنان آن را برايم تكرار كرده بود كه باورش كرده بودم و مي داني كه باور،آدمي را به اجبار مي كشاند.من بايد يقين مي يافتم كه زندگي ام دروغ نيست،ترديد در اينكه "زيستنم" فريبي اجباري باشد،مرا ار آن بيزار مي كرد...و من حتي به حقيقي بودم مرگ يقين نداشتم.من مثل كلمه اي محبوس در حلقوم كودكي لال بودم.حتي ديگر تو را نمي فهميدم.
 
معنا!معنا!
       عجيب بود،من عشق را مي فهميدم،اما عاشق را نمي شناختم،معشوق را در نمي يافتم و زماني نيز اين درد بزرگ را تجربه مي كردم كه
 
" عاشق باشي،اما معشوقي نداشته باشي و زماني اين رنج عظيم را كه معشوق باشي
اما لياقت عشق را در خود نيابي!"


+ نوشته شده در  دوشنبه 5 تیر1385ساعت 10:9  توسط صبا   |