تبليغاتX
همه چیز با خدا ممکن می شود
با بارش عشق

 

 

 

 

 

فاصله ها

http://www.bofmens.mihanblog.com

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 اسفند1384ساعت 2:33  توسط صبا   | 



يه دل كوچولوي ناز بود..يه روز مصادف با تولدش صاحبش از دستش خسته شد و اون رو خاكش كرد
دل كوچولوي ناز هر چي داد و بيداد كرد،اون كسي كه بايد نجاتش ميداد حتي صداشو هم نشنيد
آخي دل كوچولوي ناز،مگه اين زمونه زنده بگور هم مي كنن
گذشت و گذشت...صاحب دل كوچولو بدونش زندگي مي كرد..اما درسته راحت شده بود از اين همه دردسري كه دل واسش درست ميكنه
اما خدا چي؟؟واي واي!!خب تر و خشك با هم ميسوزن ديگه...چه بي حيا..خجالتم نميكشه
ولي وقتي ديد كه بدون  دل  يعني بدون خدا،قاطي كرد..تصميم گرفت طي مراسمي باشكوه نبش قبر كنه
واي وقتي خاكا رو كنار زد..ديد دل كوچولوي ناز جووونه زده..واي دل كوچولوي ناز به صاحبش قول داد كه منحرفش نكنه
با جوونه هاش به صاحبش ثابت كرد كه اونم هدفش خداست
اخه صاحبش كه گناهي نداشت...صاحب دل كوچولوي ناز دوست داشت و داره كه تو راه خداش باشه،در كنار رفيقش باشه،شفيق باشه
اما دل كوچولوي ناز داشت شيطوني ميكرد..من كه اين مطلب رو خوندم بهش حق دادم كه زنده به گورش كنه..حقش بوده نه!!
به نظر من هيچ چيز نبايد مانع از رسيدن آدم به عشق حقيقي و  مهربان يار همه،خدايي جون بشه...خب نظر تو مهربون دوست چيه  هااااااااااااااا؟؟؟؟

 افرين دل كوچولوي ناز..با خدا باش

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 اسفند1384ساعت 2:22  توسط صبا   | 


نبسته ام به كس دل
نبسته كس به من دل

چو تخته پاره بر موج رها رها رها من

ز من هر آنكه او گفت چو دل به سينه نزديك
به من هر آنكه نزديك از او جدا جدا من

نه چشم دل به سويي نه باده در سبويي
كه تر كنم گلويي به ياد آشنا من

ستاره ها نهفتم در آسمان ابري
دلم گرفت اي دوست
هواي گريه با من     هواي گريه با من

خدايا تو بهتريني

نبسته ام به كس دل..نه بسته كس به من دل

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 اسفند1384ساعت 2:21  توسط صبا   | 


تو امروز غني تر از ديروزي

 

 اگر اشکي از گونه اي سترده باشي 

 

اگر دست کمک بسوي نيازمندي دراز کرده باشي 

 

اگر با لبخندي قلب سردي را گرمي بخشي

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 اسفند1384ساعت 2:19  توسط صبا   | 

 

گناه من
خدا را در آغوش کشيده ام
خدا زياد هم بزرگ نيست
خدا در آغوش من جا مي شود
شايد هم آغوش من خيلي بزرگ است
خدا پيشاني مرا مي بوسد و من از لذت اين بوسه دچار مستي مي شوم

--------------------------------------------------
خدا يکبار به من گفت تو گناهکار مهرباني هستي
و من خوب مي دانم که گناهان من چقدر غير قابل بخششند
زمان مي گذرد
و بياد مي آورم که 
هيچ گناه نا بخشودني وجود ندارد
و هيچ خلافي خارج از گنجايش بخشايش خداوند نيست

بايد کمي قدم بزنم

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 اسفند1384ساعت 2:14  توسط صبا   | 

 

صبح بود..نمازمو كه خوندم..داشتم فكر مي كردم كه هيچ جا مث خونه آدم نميشه..هيچ كس حتي همسر آدم نميتونه جاي پدر و مادر رو واسه آدم بگيره
در واقع هر گلي بوي خودش رو داره..تو ذهنم اين مي چرخيد كه خونه محل آرامش انسانه..من كه تو خونه يه آرامش خاص دارم..كه با هيچي عوضش نمي كنم
جالب اينجاس كه قران رو همين جوري باز كردم :ايه 80 سوره نحل

خانه را محل آرامش شما قرار دادیم

سردم شده بود،به خواهرم گفتم واسم يه چيزي بياره بپوشم...گفت:بافتني سفيدت رو بيارم...گفتم نه،يكي از پيرهناي خودت رو بيار
تا برگرده ،تو اين فكر بودم كه دل ادما از روزي كه بهشون داده شد،سفيد سفيد بود،نوراني،بدون لك...چقدر موقع شستن لباس مخصوصا سفيدش،حواسمون جمع هست كه
هيچ لكي روش نمونه،اگه بافتنيه رو طناب ندازيمش كه گشاد بشه،پس چرا گاهي هر كسي رو تو دلت جا ميدي،ميزاري لك بيفته
ميزاري بيش از حد گشاد بشه،مگه دلت نبايد جاي خودش باشه و بس..مگه اون صاحبخونش نيست..مستاجر ميخواد چيكار
من نمي گم مستاجر نيار واسه خونه دلت...پدر و مادر هم يه مستاجرن...اما مستاجر نخواد رو سر صابخونه سوار بشه...نزار و نزار كه هيبت صاحبخونه از بين بره
همون جور كه هر كسي رو تو خونه اي كه زندگي ميكني راه نميدي و هر مستاجري هم قبول نمي كني...يه خرده هم مواظب اين ور باش
خواهرم اومد...پيرهن آبي اش رو آورده،به به چه اتويي!!بهش مي گم:يكي ديگه مي آوري،با كاراي من اتوش ميشكنه...ميگه اشكال نداره
بازم تو ذهنم مياد كه:چه خط اتويي..ادم حض ميكنه..خب حالا چرا مرزت رو مشخص نميكني مث اون خطايي كه رو لباساي تنت مي اندازي و خيلي هم حساسي كه
كج و كوله در نياد...صاف صاف باشه..چقدر واسه خودمون مرز تعيين ميكنيم..جوري كه هر كسي به خودش حق نده هر رفتاري و هر كاري رو جلومون انجام بده
چرا جوري نباشيم كه تا ديدنمون،غيبت نكنن،تهمت نزنن،جرات نداشته باشن از كسي بد بگن،هر نگاهي نكنن
چرا بايد هر چيزي رو بر خداي خودمون ترجيح بديم..چرا يادمون ميره كه اول فكر كنيم كه خدا راضيه يا نه
آخه بگين كه جز خدا كي رو داريم هااااااااا..خودمون هم مي دونيم كه خدا يه حقيقت انكار ناپذيره..خدا تا هميشه هست
هر چي ازش بخوايم ميده..اگه نده صد در صد بهترش رو ميده..اره هميشه عادت داريم كسايي كه بيشتر دوستشون داريم و بيشتر دوستمون دارن رو بيشتر اذيت كنيم
آخه آدم وقتي با كسي صميمي ميشه،بايد احترامش هم بيشتر بشه،چرا گاهي خيلي حرمتها رو ميشكنيم
چرا همه اش تقصيرها رو يه گردن ديگران مي اندازيم..در صورتي كه هر چيزي انعكاس رفتار خودمون هست..دكا دكا
چقدر خوبه همه مون بشيم فرشته هاي زميني...نميگم آسموني...چون فرشته هاي آسموني نمي تونن گناه كنن
ولي من و تو مي تونيم...اگه نكنيم ارزشمند هست...دستت رو به دست من ميدي تا شروع كنيم به ساخت يه دنيا پر از فرشته..خب بايد يه كار هم كني
بايد بري بالهات رو هم بياري..همون جا كه جاش گذاشتي..با هم پرواز كنيم..ياد بديم و ياد بگيرم..اگه من عقب افتادم قول بده كه كمكم كني
آخه پرواز كردن رو درست بلد نيستم..درسم رو مرور نكردم،يادم رفته..ولي خيلي باهوشماااااااا..زود ياد مي گيرم
بعد از خدايي جون عزيز ناز خودم يه دوست مهربون ديگه هم دارم،اسمش مرگ هست
نميدونم چرا خيلي دوستم داره؟؟منم دوستش دارم..آخه بهم قول داره كه واسطه من و خدا باشه..چشم انتظارشم تا بياد..بهم گفته از اينجا منو ميبره يه جاي خيلي خوب
يه جايي كه د يگه خبري از ناپاكي نيست كه نيست...يه جايي سرشار از آرامش واقعي..سرشار از عشق و دوست داشتن..سرشار از مهرباني و محبت
سرشار از هر چيزي كه اسمش خوبيه..البته گفته كه اگه كوله پشتيم پر از تنقلات خوشمزه باشه منو اونجا ميبره..اگرم نه كه ؟؟

اين همه از چرا ها گفتم..بهتر بگم كه چگونه مي تونيم اين چراها رو درست كنيم..چگونه مرزم رو تعيين كنم؟؟چگونه هر كسي رو تو دلم جا ندم؟؟
چگونه و چگونه..ميدونم كه همه جوابش رو مي دونن و هر كس يه راه داره..پس يا علي ..شروع كنيم

امروز تولد همه چيز با خدا ممكن مي شود هست..تولدش مبارك باشه..تو اين يه سال دوستاي خيلي خوبي پيدا كردم..پاك و بي ريا
به خودم افتخار مي كنم كه خدايي اين همه دوست خوب بهم داده كه هميشه دارم ازشون چيزاي تازه ياد مي گيرم
خدا كنه كه هميشه حضورم موثر باشه و اگه يه روز حس كردم كه وجودم و وبلاگم ديگه اثري نداره حتما خواهم رفت
ولي دوستاي ناز خودم بياين مواظب دلهامون باشيم..حيفه روش خط بيافته..اگه درك مي كرديم كه خدا چقدر دوستمون داره و دلتنگمونه!!همه چيز حل بود
چرا همه اش ميگيم تنهايي ام...يه روز خيلي حالم گرفته بود..احساس كردم كه خيلي تنهام..بيش ازحد ناراحت بودم و به حال تنهايي خودم زار ميزدم
نمي دونم يهو ياد مهدي افتادم...دلم كباب شد..فكر كردم..ديدم هيچ كس به حد مهدي تنها نيست
من پدر دارم..مادر..خواهر....برادر..شما دوستاي گلم  و ...
اما مهدي از حضور جسمي هر كدوم از اينا بي بهره اس..البته ايشون خدا رو دارن..ولي بازم.......
خيلي غريبه..مهدي ما رو خيلي دوست داره و هميشه با يادمونه..ولي ما چي..ولي من چي؟؟؟
ديگه نمي گم تنهام...خدا تنهاي تنهاست...الهي قربون تنهايي اش برم..چقدر غريبه بين ما آدما
فكرش رو بكن...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 اسفند1384ساعت 2:7  توسط صبا   | 

 


دلت را خانه ما کن مصفا کردنش با من
به ما دردل افشا کن وا کردنش با من

اگر گم کرده اي اي دل کليد استجابت را
بيا يک لحظه با ما باش پيدا کردنش با من


ببينشان قطره اشکي که من هستم خريدارش
بياد در قطره اي اخلاص دريا کردنش با من

اگر درها به رويت بسته شد دل برمکن باز آ
در اين خانه دق الباب کن واکردنش با من

به من بگو حاجت خود را اجابت مي کنم آني
طلب کن آنچه مي خواهي محيا کردنش با من

بیا قبل از وقوع مرگ روشن کن حسابت را
بیاور نیک و بد را جمع ، منها کردنش با من

اگر عمری گنه کردی نشو نومید ز رحمت

 تو نامه توبه بنویس امضا کردنش با من

  
+ نوشته شده در  دوشنبه 8 اسفند1384ساعت 1:41  توسط صبا   |