|
با بارش عشق
|
هميشه ماندن بهترين نيست
هميشه رفتن يك حضور ناب نيست
گاهي بين رفتن و موندن هيچ فرقي نيست
دلتنگم باشد
آنها را نمي بينم باشد
در خانه نيستم باشد
اصلا مهم نيست
اصل و درست آن است :
عزيزان ما در خانه دل ما جاي دارند نرم و مهربان
صبا سوار بر صبا واسه يه مدت تو سفره كه نمي دونه كجا و چيه ؟؟؟

يا علي..
ما حقيقت را در باغچه پيدا كرديم
در نگاه شرم آگين گلي گمنام
و بقا را در يك لحظه نامحدود
كه دو خورشيد به هم خيره شدند

زندگی مثل یه جادست منو تو همسفراشیم قدر امروز و بدونیم ممکنه فردا نباشیم
حرف توی حرف میآيد
آدم دلش میخواهد برود
برگردد به همان هزارهی دور از دست
همان كه بعضیها به آن الست و الازل میگويند
شما برويد
من هنوز بند كفشم را نبستهام
سید علی صالحی

جعبه خالی
در شهري دور افتاده :خانواده فقيري زندگي مي كردند.پدر خانواده از اينكه دختر پنج ساله شان مقداري پول براي خريد كاغذ كادوي طلايي رنگ مصرف كرده بود ناراحت بود چون همان مقدار پول هم به سختي به دست مي آمد.
دختر با كاغذ كادو يك جعبه را بسته بندي كرده و آن را زير درخت كريسمس گذاشته بود.
صبح روز بعد دخترك جعبه را نزد پدرش برد و گفت: بابا اين هديه من است.
پدر جعبه را از دخترخردسالش گرفت و آن را باز كرد.
داخل جعبه خالي بود!
پدر با عصبانيت فرياد زد : مگر نميداني وقتي به كسي هديه مي دهي بايد داخل جعبه چيزي هم بگذاري؟
اشك از چشمان دخترك جاري شد و با اندوه گفت : بابا جون من پول نداشتم ولي در عوض هزار بوسه برايت داخل جعبه گذاشتم.
چهره پدر از شرمندگي سرخ شد،دختر خردسالش را بغل كرد و او را غرق بوسه كرد
ديوار
مادر خسته از خريد برگشت به زحمت زنبيل سنگين را داخل خانه آورد.پسر بزرگش كه منتظر بود جلو دويد و گفت : مامان مامان! وقتي من در حياط بازي مي كردم و بابا داشت با تلفن صحبت مي كرد فرشاد با ماژيك روي ديوار اتاقي كه شما تازه رنگش كرده بودين نقاشي كرد!
مادر عصباني به اتاق فرشاد كوچولو رفت.
فرشاد از ترس زير تخت قايم شده بود،مادر فرياد زد:تو پسر خيلي بدي هستي و تمام ماژيك هايش را در سطل آشغال ريخت.فرشاد از غصه گريه كرد.
ده دقيقه بعد وقتي مادر وارد اتاق پذيرايي شد قلبش گرفت.
فرشاد روي ديوار با ماژيك قرمز يك قلب بزرگ كشيده بود و داخلش نوشته بود : مادر دوستت دارم!!
مادر در حالي كه اشك مي ريخت به آشپزخانه برگشت و يك قاب خالي آورد و آن را دور قلب آويزان كرد.
تابلوي قلب قرمز هنوز هم در اتاق پذيرايي بر ديوار است!

عشق مانند هوا در همه جا جاریست
تو نفس هایت را قدری جانانه تر بکش!
توی این دنیای رنگی
مثل یک مداد رنگی
آدما رنگابارنگن
بعضی ها سیاه ورنگی
بعضی ها بدون رنگن
اگه این مداد رنگی
گم بشه رنگای رنگیش
می مونه رنگ سیاهش
توی این مداد رنگی
چند قورباغه از جنگلي عبور مي كردند كه ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند . بقيه ي قورباغه ها در كنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند كه گودال چه قدر عميق است به دو قورباغه ي ديگر گفتند كه ديگر چاره اي نيست . شما به زودي خواهيد مرد .
دو قورباغه اين حرفها را ناديده گرفتند و با تمام توانشان كوشيدند كه از گودال بيرون بپرند . اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گفتند كه دست از تلاش برداريد ، چون نمي توانيد از گودال خارج شويد ، به زودي خواهيد مرد
بالاخره يكي از دو قورباغه تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد
اما قورباغه ي ديگر با حداكثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي كرد . بقيه ي قورباغه ها فرياد مي زدند كه دست از تلاش بردار ، اما او با توان بيشتري تلاش كرد و بالاخره از گودال خارج شد
وقتي از گودال بيرون آمد ، بقيه ي قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي ؟
معلوم شد كه قورباغه ناشنواست ، در واقع او در تمام مدت فكر مي كرده كه ديگران او را تشويق مي كنند
از كتاب هفده داستان كوتاه كوتاه
از نويسندگان ناشناس

فرشته تصميمش را گرفته بود.پيش خدا رفت و گفت:خدايا! مي خواهم زمين را از نزديک ببينم.اجازه مي خواهم و مهلتي کوتاه.دلم بي تاب تجربه اي زميني است.
خداوند درخواست فرشته را پذيرفت.فرشته گفت:تا بازگردم،بالهايم را اينجا مي سپارم؛اين بالها در زمين چندان به کار من نمي آيد.
خداوند بالهاي فرشته رابر روي پشته اي از بالهاي ديگر گذاشت وگفت:بالهايت را به امانت نگاه مي دارم.اما بترس که زمين اسيرت نکند؛زيرا که خاک زمينم دامنگير است.
فرشته گفت: بازمي گردم؛حتماً بازميگردم.اين قولي است که فرشته اي به خداوند مي دهد.
فرشته به زمين آمد و از ديدن آن همه فرشته ي بي بال تعجب کرد.او هر که را که مي ديد،به ياد مي آورد. زيرا او را قبلاً در بهشت ديده بود.اما نفهميد چرا اين فرشته ها براي پس گرفتن بالهايشان به بهشت بر نمي گردند.
روزها گذشت و با گذشت هر روز،فرشته چيزي را از ياد برد.و روزي رسيد که فرشته ديگر چيزي از آن گذشته ي دور و زيبا به ياد نمي آورد؛نه بالش را و نه قولش را.
فرشته فراموش کرد.فرشته در زمين ماند.فرشته هرگز به بهشت بر نگشت.
غرورتو به خاطر دل کسی که دوستش داری بشکن
ولی دل کسی رو که دوستش داری
به خاطر غرورت نشکن
باغبان غوغا نکن من مرد گل چین نیستم
من خودم گل دارم و دنبال هر گل نیستم
شب بود
شمع بود
من بودم و تنهايي
شب رفت شمع سوخت من ماندم
و... تنهايي
ماه من
ميدوني؟
گاهی آسمون پر از ستاره ست
ولی اون ميون يه چيز از همهء ستاره ها قشنگتره
من اسم اونم گذاشتم ستاره تو
ميدوني؟
وقتی با اون حرف می زنم يا بهش چشمک می زنم
همش ازم يه چيزی می پرسه
ميگه دوستم داري؟ منم ميگم : آره دوستت دارم
ولی ديشب از من يه چيز ديگه پرسيد
گفت: تو چرا هيچ وقت از من نمی پرسی دوستم داري؟
کمی فکر کردم ! سرم رو پائين انداختم و يواشکی گفتم : تو چی ؟ دوستم داري؟
اول جوابم رو نداد ! ميدونی چی گفت ؟
گفت : قلبتو بده ! گفتم : چه جوری؟
گفت : چشماتو ببند يه نفس عميق بکش قلبت خودش مياد پيشم
منم همون کاری رو کردم که ماه گفت
ماه قلبمو گرفت و روش يه چيزی نوشت و اون رو پس داد
ميدونی چی نوشت ؟
نوشته بود : دوستت دارم
آره دوستت دارم
نوشته ماه رو قلبم موند هنوزم هست تا آخر هم می مونه
عشق
وقتي آموزگار پرسيد عشق چند بخش است ؟! دستم را بالا و پائين بردم و گفتم يک بخش .
اما وقتي تو را شناختم فهميدم که عشق 3 بخش داره :
1- اتش تو را ديدم
2- شادي با تو بودن
3- اندوه بي تو ماندن
حرف هايی که بچه ها به خدا گفتند
خدای عزيز! فکر نمی کردم که نارنجی و ارغوانی به هم بياد؛تا وقتی که غروب خورشيدی رو که ۳شنبه ساخته بودی ديدم؛ دستت درد نکنه
خدايا! ادمای بد به نوح می خنديدند و می گفتند؛ تو احمقی که در زمين خشک کشتی می سازی اما اون خيلی باهوش بود ؛ چون شيفته تو بود. اين همون کاريه که من می خوام بکنم
ما تو کتابا خوونديم اديسون روشنايی رو اختراع کرد؛ اما توی مدرسه دينی می گن تو اين کارو کردی.پس شرط می بندم که اديسون فکر تو رو دزديده
خدای عزيز شرط می بندم که بری تو خيلی سخته که به همه ی آدم ها در همه ی دنيا عشق بورزی؛ ما يک خانواده ۴ هستيم ؛ولی من نمی توانم اين کارو بکنم
خدای عزيز اگر ۱شنبه توی کليسا رو نگاه کنی بهت کفشای جديدمو نشون ميدم
خدای عزيز شايد اگر هابيل و قابيل هر کدوم ۱ اتاق خواب جداگانه داشتن همديگرو نمی کشتند
اقای خدای عزيز! دلم می خواست ادما رو ا جوری می ساختی که اسون تيکه پاره نشن .من تا حالا ۳ جای بخيه و ۱ جای زخم دارم
چرا تو سالهای قبل معجزه می فرستادی اما ديگه هيچ معجزه ای نمی فرستی
روزهايی که تو ميری تعطيلات؛چه کسی جات کار می کنه
خدايا نگران من نباش ؛من هميشه ۲ طرفه خيابانو نگاه می کنم

زندگي زندگی شهد گل است که مي خوردش زنبور زمان و آنچه مي ماند عسل خاطره هاست
براي عشق بايد هيچ شد
عشق همچون نقاشيست با اين تفاوت که نقاشي را مي توان پاک کرد اما عشق را هرگز
کسي را که دوست داريد همه حقي بر شما دارد . حتي اينکه دوستتان نداشته باشد
هرگز نا اميد نشو
اغلب از يک دسته کليد اين آخرين کليد است که درب را مي گشايد
تا تواني يک رنگ باش / قالي از صد رنگ بودن زير پا افتاده است
به نام خدا...یه یاد علی
مولا علي جان(ع)مي فرمايند:
خدايا! به تو پناه مي برم
كه ظاهر من در برابر ديده ها نيكو و درونم در آنچه كه از تو پنهان مي دارم زشت باشد
و بخواهم با اعمال و رفتاري كه تو از آن آگاهي توجه مردم را به خود جلب كنم
و چهره ظاهرم را زيبا نشان داده با اعمال نادرستي كه درونم را زشت كرده به سوي تو آيم
تا بندگانت نزديك و از خشنودي تو دور گردم
خدايا يادت مياد چند سال پيش تو چنين روزي اومدي و يه هديه بهم دادي
خيلي خوشحال بودم كه هديه بهم دادي...يادمه بهم گفتي:صباي عزيز و مهربانم،بيا تو آغوشم
منم پريدم تو بغلت و با هم هديه رو باز كرديم
چقدر با هم خوب بوديم..حاضر نبودم حتي يه لحظه هم ازت جدا بشم..همه چي رو ميدادم تا بتونم فقط به چشات نگاه كنم
واييييييييييييييييي..نگات خيلي گيرا بود..منو مي برد تا بي كران...دفتري كه بهم دادي سفيد سفيد بود،دلم مث آينه بود
وقتي دلم واست تنگ ميشد به دل خودم نگاه مي كردم..دل كوچولوي من ،تو رو بهم نشون ميداد
مي دوني الان چن سال از اون روز ميگذره..به دفتر به دلم نگاه مي كنم..خودت ميدوني چه خبره..تازگي ها تو دفترم دارم يه چيزايي مي نويسم
ولي احساس مي كنم تو ووووووووووووووووووووووو
خدايا خيلي خوشحالم كه هنوز اجازه ميدي باهات درد و دل كنم
خدايا امروز يه هديه مي خوام ازت مث همون هديه..يه دل ميخوام يه دل پاك
خدايا منتظرم..منتظر يه قلم از يه رنگ ديگه
منتظر نگاه بي بهانه تووو
به مولا كه خيلي دوستت دارم
